اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

هزار توی پن

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

272

شابک

9786222192389

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-20

سال چاپ

1400

وزن

263

کد محصول

92190

قیمت پشت جلد

900000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 21م،مناسب بالای 14سال،تصحیح:علیرضا نجاتی)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/11

قیمت برای شما: 900000ریال

توضیحات

کتاب هزار توی پن اثر گی یرمو دل تورو و کورنلیا فونکه است به ترجمه بهنام حاجی زاده و چاپ انتشارات باژ.

این کتاب داستان افلیا را در خود جای داده، دختری که همراه با مادر باردارش راهی سفر شده تا کنار پدر جدیدش زندگی کند، او می داند که گرگ شرور است و بی رحم، اما انگار بزرگ تر ها نمی توانند چهره ی واقعی یکدیگر را ببینند همان طور که مادرش از شخصیت واقعی گرگ بی خبر است. وقتی دختر با یک حشره ی عجیب و غریب رو به رو می شود کم کم به هزارتوی اسرار آمیزی هدایت می شود که دنیایی جادویی را پیش رویش قرار می دهد.

نویسنده ماجرای افلیا را در رویا و واقعیت پیش می برد و دنیای او را که آمیخته ای است از صحنه های خیال انگیز و حقیقی به تصویر می کشد.

گزیده ای از کتاب

پری ها دوباره دور افلیا چرخیدند و از او خواستند دست بجنباند، ولی برای او سخت بود در این اتاق کهن که همه چیز، از جمله آن بچه خوار روشن پوست، انگار در زمان منجمد شده بود، شن های روان را به یاد بیاورد. یکی از پری ها برای آنکه مطمئن بشود هیولا همچنان حرکت نمی کند، آن قدر به آن صورت ترسناک نزدیک شد که چیزی نمانده بود بال هایش به پوست او بخورد، ولی بچه خوار طوری بی حرکت ماند که انگار فقط مجسمه ی یادبودی از خودش و همه ی اعمال مخوفش بود.

افلیا خنجر را توی کیف فان گذاشت و سعی کرد موقع برگشتن به سمت میز چشمش را روی مرد رنگ پریده نگه دارد. همه ی خوراکی ها خیلی خوشمزه به نظر می رسیدند. یادش نمی آمد آخرین دفعه کی چنین کیک یا چنین میوه های تازه ای دیده بود. هیچ وقت! خیلی هم گرسنه بود. دستش را برد بالا و قلبش نجوا کرد: هر چقدر هم گرسنه ای، چیزی نخور یا ننوش! ولی افلیا انگورها و انارها را دید و خوراکی هایی را که حتی اسم شان را هم بلد نبود. همه شان وعده ی چنان شیرینی گوارایی را می دادند که دلش نمی خواست به هشدارهای هراسان و چهچهه های پری ها گوش بدهد.

نه. افلیا با تکان دست آن ها را عقب راند. یک انگور… فقط یکی. بی برو برگرد هیچ کس در این ضیافت مجلل متوجه نمی شد. چه کسی دلش برای یک حبه انگور کوچک تنگ می شد؟

افلیا با احتیاط یک حبه انگور کند و توی دهانش گذاشت. همان پری که توی جنگل دیده بود از شدت درماندگی صورتش را پوشاند.

کار همه شان تمام بود.

مرد رنگ پریده جان گرفت.

محصولات مشابه