اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خوب های بد،بدهای خوب 2 (دنیای بدون شاهزاده)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

470

شابک

9786004626675

نوبت چاپ

22

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-10

سال چاپ

1400

وزن

387

کد محصول

87632

قیمت پشت جلد

890000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای کودکان انگلیسی،قرن 20م،مناسب برای بالای 14سال،نامزد 1 جایزه)

تاریخ ورود محصول: 1398/11/12

قیمت برای شما: 890000ریال

توضیحات

کتاب خوب های بد، بدهای خوب اثری است از سومان چینانی به ترجمه نگار شجاعی و چاپ انتشارات پرتقال. در این جلد از داستان های سوفی و آگاتا شاهد تغییراتی اساسی در قوانین مدرسه خوبی و شرارت هستیم، روابط و نقش های بسیاری دگرگون شده و خبری از دشمنی میان خیر و شر نیست. این رمان جادویی و رمانتیک سوفی و آگاتا را با دشمنانی نادیده و ترس هایی جدید مواجه می سازد و درهای مدرسه خوبی و شرارت را در پی آرزوی پنهانی آگاتا برای باری دیگر به سوی آن ها می گشاید.

گزیده ای از کتاب

زخم ها با صدای چندش آور و لزجی آرام آرام از روی پوستش محو و ناپدید شدند.

آگاتا انگشت های لرزانش را روی سینه ی ترمیم شده اش کشید و آرام سرش را بلند کرد.

پروفسور آنمونی روی زمین زانو زده بود، سوفی را میان بازوهایش گرفته بود و با انگشت نورانی اش یواش یواش او را به هوش می آورد. در حالی که معلم مثل چوپان، سوفی را به سمت صندلی اش هدایت می کرد، سوفی میان دست های او نفس نفس می زد و می لرزید. «من این کار رو نکردم…» وقتی نشست، صدا در گلویش خفه شد. «کار من نبود…»

مدیر شانه های او و آگاتا را نوازش کرد و دلداری اش داد. «هیسس، آگاتا می دونه که تو هیچ وقت بهش حمله نمی کنی، عزیزم. توی اون هیروویر، روح تو اون رو با یه پسر اشتباه گرفت. ولی اجرات با وجود بی دقتی ش اجرای بی نظیری بود.» مکثی کرد و رو به کلاس لبخند زد. «نفر بعدی کیه؟»

پروفسور آنمونی، بیزار و دل زده به مدیر اخم کرد و از کلاس بیرون رفت.

سوفی سر جایش مثل بید می لرزید و آگاتا هم دست کمی از او نداشت. هیچ کدامشان نمی توانستند به هم نگاه کنند. وقتی دانش آموزهای مضطرب به نوبت چالش را اجرا می کردند و شبح هایشان را به هر جان کندنی بود می کشتند، آگاتا دید بقیه ی بچه های کلاس چپ چپ نگاهش می کنند، انگار با توضیح مدیر قانع شده بودند و به نظرشان او هم باید قانع می شد.

سوفی با چشم های اشک بارش سرش را بلند کرد. «آگی، تو حرفش رو باور می کنی، مگه نه؟ من تو رو می بخشم… قسم می خورم…»

ولی آگاتا زل زده بود به هستر که قیافه اش درست مثل وقتی که توی دست شویی بودند، ناجور و تهدید آمیز شده بود، همان وقتی که به او هشدار داده بود به سزای آرزویش می رسد.

بغض سوفی ترکید. «خواهش می کنم بیا داستان نویس رو پیدا کنیم.»

آگاتا آهسته به او رو کرد.

سوفی ملتمسانه گفت: «حالا دیگه هردومون از ته دل آرزو می کنیم، مگه نه؟ خودت گفتی می خوای بری خونه.»

 

محصولات مشابه