وقتی اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ در تهران به دنیا اومد، شاید کمتر کسی حتی فکرش رو می‌کرد نوزادی که اسمش رو «رضا» گذاشته بودن، قرار بود به اکثر موفقیت هایی که دلش می‌خواد توی زندگی و کار برسه. می‌گن اونایی که وارد کار فرهنگی می‌شن، آدم‌های آروم و جسورین. رضا یوسفی بچه‌ی محله‌ی نظام آباد اما، رویاهاش بزرگتر از این حرف‌ها بود.

وقتی که فقط ۲۰ سالش بود، وارد کار کتاب شد. پله پله بالا رفت، بازاریاب شد، تقریبا تمام منطقه‌های تهران رو ویزیت کرد، مدیرفروش بخش تهران شد و بعدتر مدیر بخش مراکز پخش و فروشگاه‌های اینترنتی و در تمام این سال‌ها، وفادار به موسسه‌ای که از روز اول با اون شروع کرده بود.

برای رضای داستان ما، همه چیز جدی و دقیق و منظم بود. درست مثل زمانی که حین ورزش محبوبش یعنی فوتبال، درون دروازه می‌ایستاد و با جدیت تلاش می‌کرد تا توپ‌ها رو از روی خط دروازه بیرون بکشه. اتفاقی که یک شب، حتی باعث آسیب دیدگی شدید انگشت دستش شد. اما او، کوتاه بیا نبود و با همون درد هم به بازی ادامه داد. دلیل، شاید فقط یک چیز باشه: حتی بازی هم برای رضای داستان ما، فقط یک بازی نبود.

ابتدای سال ۹8 از شهر پر هیاهوی تهران مهاجرت کرد. مقصد روستایی در استان مازندران بود، روستایی که ریشه‌های قهرمان قصه ما به همونجا بازمی‌گشت. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا آن جمعه‌ی حزن‌انگیز ۲۰ فروردین ۱۴۰۰. خبر شوکه‌کننده و دردناک بود؛ قهرمان قصه‌ی ما تصمیم گرفته بود به خواب جاودانی و ابدی فرو بره.

رضا یوسفی عزیز

امیدواریم لبخند زیبایی که همیشه گوشه‌ی لبت بود، در لحظه‌ی آخر هم پررنگ‌تر از همیشه، همانجا بوده باشد و با آرامش چشمانت را بسته باشی. تلاش و جنگندگی همیشگیِ تو ستایش‌برانگیز بود. ممنونیم از تو به خاطر همه چیز و پرورش چند چهره‌ی حرفه‌ای در بخش فروش کتاب. آرام بخواب مرد بزرگ. روحت قرین آرامش.