اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

21 داستان از آنتون چخوف (کلاسیک های خواندنی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

232

شابک

9786222441098

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

184

کد محصول

104761

قیمت پشت جلد

580000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه روسی،قرن 19م)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/12

قیمت برای شما: 580000ریال

توضیحات

کتاب 21 داستان از آنتون چخوف (کلاسیک های خواندنی) اثری است به انتخاب و ترجمه مهنا رضایی و چاپ انتشارات پیدایش.

چخوف، پزشک، داستان نویس، طنز نویس و نمایش نامه نویس روس است که با وجود عمر کوتاه و گره خورده با بیماری اش بیش از 700 اثر ادبی خلق کرد که در اثر گذشت سال های بسیار دچار کهنگی و فراموشی نشده اند و هم چنان از تازگی و جذابیت برخوردارند. او مهم ترین داستان کوتاه نویس است و در اثر پیش رو گزیده ای از داستان هایش با هدف آشنایی خواننده به ویژه خواننده جوان با ارزش و اهمیت آن ها جای داده شده؛ هم چنین شرحی از زندگی، اندیشه و شخصیت چخوف در اختیار قرار گرفته تا باب آشنایی با او گشوده شود.

گزیده ای از کتاب

سگ حنایی رنگ جوانی که ترکیبی بود از نژاد سگ های سوسیسی و سگ های ولگرد، و پوزه اش عین پوزه ی ماده روباه ها، در طول پیاده رو عقب و جلو می رفت و با نگاه بی قرارش اطراف را می پایید. هر از گاهی دست از راه رفتن می کشید و نوبتی لنگ های سرمازده اش را بلند می کرد و زوزه می کشید و سعی می کرد بفهمد چطوری چنین چیزی اتفاق افتاده؟ چطوری گم شده؟

خیلی خوب یادش بود که روزش را چطور گذراند و چطور گذارش به این پیاده روی ناآشنا افتاد.

روزش از اینجا شروع شد که صاحبش، لوکا الکساندریچ نجار، کلاهش را سرش کرد و یک چیز چوبی را که لای روسری قرمز پیچانده شده بود، زد زیر بغل و با صدای بلند گفت: «بزن بریم کاشتانکا.»

همین که سگ دو رگه ی نژاد سوسیسی و ولگرد، اسم خودش را شنید، از زیر میز نجاری بیرون آمد. او اینجا می خوابید، زیر میز و روی تراشه های چوب. کاشتانکا کش و قوس ملسی به خودش داد و دنبال صاحبش دوید بیرون. خانه ی مشتری های لوکا الکساندریچ خیلی خیلی دور بود، آن قدر دور که نجار قبل از رسیدن به هریک از این خانه ها، بایست چند باری سری به نوش خانه می زد و خودش را می ساخت. کاشتانکا یادش آمد که در مسیر، رفتار چندان شایسته ای نداشت. از ذوق اینکه برای گردش بیرونش بردند، جست و خیز می کرد و واق واق کنان می دوید دنبال واگن هایی که اسب ها آن ها را می کشیدند و در حیاط خانه ی دیگران جولان می داد و سگ های دیگر را دنبال می کرد. دم به دقیقه از جلو چشم نجار غیبش می زد. مرد حسابی کفری می شد، می ایستاد و سرش داد و هوار می کشید. حتی یک بار با قیافه ای که از آن لج می بارید، گوش روباه مانند کاشتانکا را توی مشتش گرفت و پیچاند و بریده بریده گفت: «الهی… تو… سقط… شی… وبا بگیری!»…

محصولات مشابه