اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

13 قصه از کلیله و دمنه (قصه های قشنگ و قدیمی18)،(16*16)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

خشتی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

108

شابک

9786000814977

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-08-15

سال چاپ

1401

وزن

146

کد محصول

106348

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های حیوانات کلیله و دمنه،گروه سنی:ب(7تا9سال)،تصویرگر:فرهاد جمشیدی)

تاریخ ورود محصول: 1400/06/07

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

13 قصه از کلیله و دمنه جلد هجدهم از مجموعه ی قصه های قشنگ و قدیمی است که به روایت مژگان شیخی و تصویرگری فرهاد جمشیدی از سوی انتشارات قدیانی به چاپ رسیده است.

کلیله و دمنه اثر آموزنده و شهره ی نصرالله منشی است که بیشتر از زبان حیوانات روایت شده و شخصیت های اصلی آن دو شغال به نام های کلیله و دمنه هستند که اغلب داستان های کتاب درباره ی آن ها است. هر داستان و روایت از این کتاب درس هایی پندآمیز، اخلاقی و آموزنده را در خود جای داده است. مژگان شیخی در کتاب حاضر 13 داستان از اثر یاد شده را به زبانی ساده تر بازنویسی کرده تا دری به سوی یکی از شاهکارهای ادبی جهان به روی مخاطب کودک و نوجوان بگشاید و زمینه ی آشنایی او را با این اثر فاخر فراهم آورد.

گزیده ای از کتاب

روزی بود و روزگاری. بازرگانی بود که می خواست به سفر دوری برود. وسایلش را آماده کرد و تصمیم گرفت گاوهایش را هم با خودش ببرد. اسم یکی از گاوها “شنزبه” بود و دیگری “نندبه”. شنزبه سیاه بود و نندبه قهوه ای.

بازرگان این دو گاو را خیلی دوست داشت. صبح خیلی زود او و گاوها و کارگران به راه افتادند و رفتند. کلی هم بار و بنه همراهشان بود که روی چند تا اسب و شتر گذاشته بودند. در نیمه های راه، به زمین باتلاقی و لجنزاری رسیدند. اسب ها و شترها و همچنین گاو قهوه ای با سختی زیاد از آن باتلاق عبور کردند و رفتند. ولی گاو سیاه وسط باتلاق ماند. کارگران تلاش زیادی کردند تا او را بیرون بیاورند، ولی نمی شد. خود گاو سیاه هم خیلی تلاش می کرد. چند ساعتی گاو همین طور توی گل و لای گیر کرده بود. بالاخره با طناب و کمک چند شتر، گاو بی جان و خسته را بیرون آوردند. ولی گاو بیچاره دیگر توان حرکت نداشت. بازرگان گفت: «گاو زبان بسته!… دیگر رمقی برایش نمانده… او حالا حالاها نمی تواند راه بیاید.»

یکی از همراهان گفت: «خب چه کار کنیم؟ تا الان هم خیلی معطل شده ایم. شاید چند روزی طول بکشد که حال گاو سیاه بهتر شود.»

بازرگان گفت: «بله، این طوری نمی شود.»

پس رو به یکی از کارگرانش کرد و گفت: «خب پسر!… تو اینجا کنار گاو بمان تا حالش بهتر شود. وقتی توانست راه برود، او را بیاور.»

مرد قبول کرد. مقداری آب و آذوقه برایش گذاشتند و به راهشان ادامه دادند. گاو قهوه ای به گاو سیاه نگاه کرد. ماع بلند و غمگینی کشید و از او خداحافظی کرد. گاو سیاه هم با چشم های غمگینش آن قدر به دوستش نگاه کرد تا در خم جاده از نظر ناپدید شد.

Array