اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

تا بهار صبر کن،باندینی (ادبیات امروز،فانته 1)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

247

شابک

9786003539143

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-10-15

سال چاپ

1400

وزن

247

کد محصول

103892

قیمت پشت جلد

620000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/03/18

قیمت برای شما: 620000ریال

توضیحات

کتاب تا بهار صبر کن باندینی: اثر جان فانته است با ترجمه ی محمدرضا شکاری و چاپ انتشارات افق.

این رمان نخستین عنوان از چهارگانه ی معروف جان فانته است. اثر حاضر نشان از امید به آینده، بهتر شدن اوضاع و امید به روزهای بهتر دارد. داستان کتاب پیرامون سال های پرآشوب و پر از هیجان و بلوغ نوجوانی است.  باندینی در خانواده ای زندگی می کند، که طعم فقر و تحقیر را می چشد و با شرایط سخت خانواده، همچنان تصویری روشن از آینده دارد. خانواده ای که در میان رکود اقتصادی بزرگ آمریکا و روابط عاشقانه ی شکست خورده، هنوز هم به آینده امیدوار  هستند.

گزیده ای از کتاب

باندینی، بیزار از برف. آن روز صبح، مثل موشک از تختش بیرون پرید، رو به صبح سرد شکلک در آورد و به آن پوزخند زد: به، کلرادو، نشیمنگاه خلقت خدا، کلرادوی همیشه یخ بندان جای یک آجرچین ایتالیایی نبود؛ آه، نفرینش کرده بودند به این زندگی. روی پهلوی پاهایش تا صندلی رفت و شلوارش را برداشت و پاهایش را توی آن کرد، در این فکر بود که با معیار اتحادیه، دوازده دلار روزانه و هشت ساعت کار سخت را از دست می دهد، همه اش هم به خاطر این سرما! بند پرده را کشید؛ پرده بالا رفت و مثل مسلسل تق تق کرد، صبح لخت سفید به داخل اتاق آمد و روشنایی روی او پاشید. رو به آن غرغر کرد. اسپورچا چونه: بهش می گفت صورت کثیف. اسپورچا چونه اوبریاکو: صورت مست کثیف.

ماریا با هوشیاری یک بچه گربه خوابیده بود، اما آن پرده زود بیدارش کرد و چشم هایش به حالت وحشت زده ی تروفرزی درآمد.

«اسوو. خیلی زوده.»

«بگیر بخواب. کی از تو خواست بیدار شی؟ بگیر بخواب.»

«ساعت چنده؟»»

«وقتشه یه مرد بیدار شه. وقتشه زن بخوابه. ساکت شو.»

ماریا هیچ وقت به این زود بیدارشدن عادت نکرده بود. خودش ساعت هفت بلند می شد، البته به جز مواقعی که در بیمارستان بود، و یک بار تا ساعت نه توی تخت مانده بود و به خاطرش سردرد گرفته بود، اما این مردی که با او ازدواج کرده بود همیشه زمستان ها ساعت پنج و تابستان ها ساعت شش از تخت بیرون می پرید. ماریا از عذاب او در زندان سفید زمستان خبر داشت؛ می دانست تا دو ساعت دیگر که بیدار شود او تک تک کپه های برف را از تمام راه های حیاط و دوروبرش، وسط خیابان، زیر بندهای رخت و ته کوچه پارو کرده،، روی هم انباشته، کنارشان زده و با بیل صافش، شرورانه آن ها را هموار کرده است. همین طور هم بود.

محصولات مشابه