اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

یولبارس و شهر زیرزمینی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

200

شابک

9786222440572

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

159

کد محصول

100853

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان فارسی،قرن 14،داستان های حماسی،ترکی)

تاریخ ورود محصول: 1399/11/28

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب یولبارس و شهر زیرزمینی اثری است از عبدالرحمان اونق به چاپ انتشارات پیدایش.

تایماز که همراه خانواده اش در بیشه زار زندگی می کند و هیچ دوستی ندارد، هنگام جستجوی جوجه های گم شده اش، با پسری قوی هیکل آشنا می شود. او که ظاهرا شبیه انسان هاست، به دلیل سال ها زندگی در جنگل همانند حیوان ها رفتار می کند و به زبان آن ها حرف می زند، از همین رو تایماز اسم پسر جنگل را یولبارس به معنای شیر می گذارد. مادربزرگ تایماز که به مدت دو سال خواب های عجیب می بیند پس از شنیدن خصوصیات یولبارس متوجه می شود که او همان پسرِ خان بزرگ است که بعد از دویست سیصد سال برگشته. مادربزرگ که اجداد خودشان را باعث و بانی گم شدن این پسر می داند، تصمیمش را برای کمک به او و برگرداندن حق و حقوقش می گیرد. این در حالی است که یولبارس به چیز بزرگ تری فکر می کند؛ نجات مردم بیشه زار از دست توطئه های اهالی شهر زیرزمینی و ملکه ی جادوگر.

گزیده ای از کتاب

نزدیک دامنه ی کوه، کنار سنگ بزرگ، چاله ای کنده شده بود. یولبارس علف های روی چاله را برداشت و کوزه ای از آن بیرون کشید. نخ دور پارچه ی ضخیمی که با آن در کوزه را بسته بود باز کرد و آن را به تایماز داد که بخورد. تایماز تشنه نبود، برای همین با اشاره فهماند که نمی تواند آب بخورد. اما او اصرار داشت تایماز چند قُلپ از آن بنوشد. ابتدا خودش خورد و بعد کوزه را داد دست تایماز و با اشاره فهماند که دلش می خواهد او هم بخورد. تایماز کوزه را دستش گرفت و گفت: «باشه، حالا که اصرار داری می خورم.» و خورد. چند قلپ که از آن خورد چشم هایش ابتدا تار دیدند، سپس سرش به چرخش افتاد. مدتی در همان حال ماند. پسر جوان لبخند زد و گفت: «چیزی نیست… چیزی نیست… الان حالت سر جاش می یاد…»

تایماز احساس می کرد پسر جوان از دور با او حرف می زند. تعجبش از این بود که می فهمید متوجه حرف های او می شود. تعجبش زمانی بیشتر شد که حرف های پرنده هایی را هم که بالای سرش پرواز می کردند می فهمید: «این پسر از خودمونه… از خودمونه…»

مدتی که گذشت چرخش سرش آرام شد و به حالت طبیعی اش برگشت. پسر جوان همچنان به رویش لبخند می زد: «حالا دیگه حرف هم رو می فهمیم.»

گرچه حالش سر جایش آمده بود، ولی هنوز از اتفاقی که برایش افتاده بود گیج بود. گفت: «یعنی از قبل حرف های من رو می فهمیدی و می تونستی حرف بزنی؟!»

پسر جوان خندید و گفت: «یعنی متوجه نیستی که این تویی که به زبون ما حرف می زنی؟ در واقع حالا دیگه تو هم زبون حیوون ها رو می فهمی.»

محصولات مشابه