اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

گورشاه 2 (به سوی قلمرو شاه یوناس)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

264

شابک

9786003538207

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

222

کد محصول

92493

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/21

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب گورشاه: به سوی قلمرو شاه یوناس نوشته سیامک گلشیری است به چاپ انتشارات افق.

وقتی که بعد از گم شدن خواهر نیما به تدریج از گوشه و کنار خبر گم شدن دخترهایی دیگر به گوش می رسد نویسنده کتاب های خون آشام دیگر نمی تواند دست روی دست بگذارد و باری دیگر پای در دنیای وحشت می گذارد.

قرار است مهرو سری به خانواده نیما بزند، زنی که درست بعد از آمدنش به آن جا خواهر نیما ناپدید شد. او ادعا می کند چیزهایی می داند و پدر نیما معتقد است که بین او و اتفاقی که برای دخترش افتاده ارتباطی وجود دارد. نویسنده ی قصه های عجیب و غریب که داستان هایش از چیزهایی که او واقعا دیده نشات گرفته اند با تماسی از سوی نیما متوجه آمدن مهرو می شود و می خواهد هرچه سریع تر خود را به آن جا برساند.

نیما و دیگر دوستانش برای پیدا کردن دختران گمشده راهی سرزمینی می شوند که سپاه گورشاه در حال فتح آنند. آن ها گرفتار تعقیب و گریزی از سوی سپاهیان گورشاه می شوند و راهی پیش روی خود نمی بینند جز اینکه خود را به شاه یوناس برسانند بلکه بتواند برای آن ها و دختران گم شده کاری بکند، دخترانی که در سرزمینی مخوف گیر افتاده اند.

گزیده ای از کتاب

نسیم خنکی را احساس می کردم که به صورتم می خورد و بویی شبیه بوی چمن توی دماغم پیچیده بود. دخترم داشت از یک جایی خیلی دور صدایم می کرد. صدای قدم هایش را می شنیدم که داشت به من نزدیک می شد. چند لحظه بعد احساس کردم جایی چند قدمی ام ایستاده. دوباره مرا صدا کرد. آن وقت صدای قدم هایش را شنیدم که دور شدند. هنوز داشت صدایم می زد. بعد احساس کردم یک جایی ایستاده و دارد گریه می کند. خواستم سرم را بلند کنم و صدایش کنم. بگویم اینجا هستم. بگویم بیاید پیشم، اما نمی توانستم. حال آدمی را داشتم که فلج شده باشد. با تمام توانم سعی کردم دست ها و پاهایم را تکان بدهم، اما نمی توانستم. صدای دخترم داشت دور می شد. حتی دیگر صدای قدم هایش را نمی شنیدم. تا اینکه یک دفعه دست کوچکش را حس کردم که روی شانه ام قرار گرفت. گفت: «پاشو، بابا! دیگه وقتشه. پا شو!»

تکانم داد. داشت محکم شانه هایم را تکان می داد. هر طور بود چشم هایم را باز کردم و نیما را دیدم که نشسته بالای سرم. شنیدم گفت: «حالتون خوبه؟»

از کنار صورتش آسمان را می دیدم که کیپ تا کیپ پوشیده از ابرهای سیاه بود. از جایی خیلی دور صدایی شبیه صدای موج های دریا می شنیدم. احساس می کردم ساعت ها خوابیده ام. احساس می کردم از زمانی که در آن زیرزمین بودم، مدت ها گذشته.

محصولات مشابه