اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

گنج خروس جنگجو (گلاسه)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رحلی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

24

شابک

9782000914525

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1400

وزن

122

کد محصول

103329

قیمت پشت جلد

290000


مشخصات تکمیلی :

(گروه سنی:ب،ج(7تا11سال)،تصویرگر:علیرضا اسدی،گلاسه)

تاریخ ورود محصول: 1400/03/01

قیمت برای شما: 290000ریال

توضیحات

کتاب گنج خروس جنگجو اثر مریم زرنشان است به تصویرگری علیرضا اسدی و چاپ انتشارات کتاب پارک.

این کتاب مصور، داستان جالب و خواندنی خروسی به نام جنگجو را روایت می کند. جنگجو خروس تر و تمیز و زبر و زرنگی است که با مرغ ها و خروس ها و حیوانات دیگر در مزرعه زندگی می کند. او هر روز صبح زود آواز می خواند و همه را از خواب بیدار می کند. روزی از همین روزها او به چیز عجیبی برخورد می کند، گربه ی گیجول آن را محکم گرفته و می گوید گنج خودم است، اما وقتی که گنجش شروع می کند به لرزیدن ترس برش می دارد و آن را به گوشه ای پرتاب می کند، جنگجو هم از فرصت استفاده می کند و گنج را برمی دارد برای خودش؛ بعد از آن فکر و خیال جنگجو پر می شود از گنجش، و او کم کم به خروسی گیج تبدیل می شود. پا کوتاه که اصلا این شرایط را دوست ندارد فکری به سرش می زند…

گزیده ای از کتاب

صدای واق واق از گنج گیجول شنیده می شد. جنگجو در حالی که دور و بر گنج می چرخید، با شنیدن صدا سرش را عقب و جلو می برد. اما واق واقی چطوری ممکن بود این تو جا شده باشد؟

ناگهان صدا قطع شد. جنگجو با چابکی گنج را زیر خودش زد و رفت تا در جایی خلوت، با واق واقی حرف بزند و از کارش سر دربیاورد. اول به سمت مرغدانی رفت، اما چشمش به مرغ و جوجه ها افتاد. راهش را به سمت درخت توت کج کرد، ولی با شنیدن صدای قارقار کلاغ ها، با عجله به سمت انباری دوید. از لای در نگاهی به داخل انباری انداخت. آن جا خلوت و تاریک بود. پشت صندوق چوبی نشست و با خیال راحت واق واقی را از زیر بالش بیرون آورد و به دقت نگاهش کرد. یک چیز سیاه و صاف و براق بود با یک چشم قرمز چشمک زن. جنگجو تا به حال سگی به این شکل و اندازه ندیده بود.

جنگجو با نوک بالش به پوست سیاه و صاف واق واقی دست زد. ناگهان نوری سفید انبار را روشن کرد.

جنگجو با دست پاچگی بال و پرش را روی نور کشید. نور خاموش شد. دوباره نوک بالش را روی پوست واق واقی کشید و انبار روشن شد. جنگجو که از این کار خوشش آمده بود، دست بردار نبود.

عجب سرگرمی جالبی!

بعد رو به واق واقی کرد و گفت: «واق واقی، چه کسی تو را اینجا زندانی کرده؟» ناگهان صفحه روشن شد و به جای واق واقی، سر و کله ی بابک، پسر بازیگوش همسایه روی صفحه پیدا شد. جنگجو از تعجب خشکش زد.

جنگجو که از بابک خوشش نمی آمد، گفت: «آآآ خیش خیاالم راحت شد! همیشه تو با چوب دنبالم می دویدی و من را توی مرغدانی زندانی می کردی، اما حالا خودت توی این جای تنگ زندانی شدی.» خروس خندید و گنجش را پشت صندوق گذاشت و از انباری بیرون رفت.

محصولات مشابه