اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

گلوله فیروزه ای

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

276

شابک

9786227808452

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

312

کد محصول

113603

قیمت پشت جلد

1100000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/09

قیمت برای شما: 1100000ریال

توضیحات

کتاب گلوله فیروزه ای، اثر فهیمه شهابیان مقدم است به چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

کتاب پیش رو داستانی را از مبارزان انقلابی در بیرجند روایت می کند. شخصیت اصلی داستان دختری به نام فیروزه است. داستان در سال 57 شکل می گیرد و ماجرای انقلابی شدن یک طرفدار پهلوی را روایت می کند. فیروزه طرفدار رژیم پهلوی است. پدربزرگ او قصد دارد فیروزه و پسرعموی او «مسعود» که یک مبارز انقلابی است را به هم برساند. اما دختر از این ازدواج ناراضی است. کم کم رازهایی از زندگی فیروزه برملا می شود که مسیر زندگی او را تغییر می دهد. با مطالعه ی داستان با فیروزه در عمارت سالاری همراه می شوید و…

گزیده ای از کتاب

دست به ته ریش قهوه ای کشید. اخم کم رنگی روی پیشانی اش بود و تا به من نزدیک شود، چند باری لب هایش را به هم فشرد. نمی توانست عصبایتش را از چشم های من مخفی نگه دارد. دستش را بین موهایش فرو کرد و پرسید: «چرا این قدر دیر کردی؟ اتفاقی افتاده؟ آقا بزرگ نگران شده بود.»

حتی حاضر نبود بگوید خودم نگرانت بودم. نمی دانم عشرت روی چه حسابی می گفت این آدم یک دل نه، صد دل عاشق من است.

-بعید می دونم نگران باشن. بهشون خبر داده بودم کار دارم و دیر می آم.

-چه کاری داشتی؟

رویم را برگرداندم و به ساختمان خودمان رفتم.

-آقا بزرگ در جریان هستن، شما نگران نباش.

-در دل به او خندیدم. دوست داشتم برگردم و چهره ضایع شده اش را ببینم، اما خیلی تابلو می شد. هنوز خیلی مانده بود تا مسعود خان برای من ادای آقابالاسرها را در بیاورد!

-پله های ورودی عمارت را سریع بالا رفتم و در چوبی سنگینش را هل دادم تا باز شود. همان اول چشمم به آقا بزرگ افتاد که با پیراهن مشکی روی مبل مخصوصش نشسته بود. سلام کردم. فقط سرش را تکان داد. بابا هم که تازه متوجه حضورش شده بودم، روزنامه اش را پایین آورد و زیر لب جواب سلامم را داد. خدا را شکر کردم که قرار نیست سوال و جواب شوم. به سمت راه پله رفتم تا به اتاقم بروم و لباس عوض کنم. عشرت در آشپزخانه مشغول بود. بوی نعنا داغ و کشک می آمد. دلم برای قروتی های عشرت پر می کشید. هنوز پایم روی پله ها محکم نشده بود که صدای با صلابت آقابزرگ در عمارت پیچید: «این بار آخریه که این موقع شب می آی خونه. هروقت لازم بود جایی بری، بگو با مسعود بفرستمت. مردم فکر می کنن نوه ابراهیم خان بی کس و کاره!»

محصولات مشابه