اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

گفت و گوهای عمیق برای بچه های دقیق (جهان بینی فلسفی برای کودک و نوجوان)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

164

شابک

9789641217565

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

180

کد محصول

101965

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(کودکان و فلسفه)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/24

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب گفت و گوهای عمیق برای بچه های دقیق (جهان بینی فلسفی برای کودک و نوجوان) اثر الهام یاوری و همکاران اوست به چاپ انتشارات سروش.

تربیت دینی کودک و نوجوان یکی از مهم ترین دغدغه ها و مهم ترین ساحت های تربیتی برای پدرها و مادرهایی است که دین به عنوان مسئله ای حائز اهمیت برای آن ها مطرح است؛ این دسته از والدین در صدد آن هستند که آموزه های دینی را به شکلی عمیق، منطقی و کاربردی در اختیار فرزندان خود بگذارند. اثر حاضر به منظور پاسخ گویی به این دغدغه به نگارش در آمده و نخستین جلد از مجموعه کتاب های «جهان بینی فلسفی اسلامی برای کودکان و نوجوانان» است که می کوشد تا عقل نظری و توان خردورزی را در کودکان و نوجوانان تقویت کند، برای آن ها سرمایه ای از سنت تفکر اسلامی-ایرانی به وجود آورد و مهارت هایی هم چون رعایت اصول اخلاقی، مهارت های کلامی، کنجکاوی و خلاقیت، کارجمعی و نظم را در آن ها پرورش دهد. چگونگی بهره گیری از مطالب کتاب و به کار بستن آن در صفحات ابتدایی تشریح شده است.

گزیده ای از کتاب

همچنان که روستای خوش باش با گرمای شدید تابستان کلنجار می رفت، زینب و علی مشغول انجام دادن مسئولیت های تابستانی خود در مزرعه و دامداری کوچک خانوادگی شان بودند. بچه ها از کارهای سنگین روزانه خسته می شدند؛ اما افتخاری که از کمک به مادرشان احساس می کردند، خاطرات بی نظیری از این روزها برایشان می ساخت. برای همین بود که آن ها با وجود تمام مشکلات، تابستان را دوست داشتند و برای تمام شدنش غصه می خوردند.

آن روز هم علی و زینب، از صبح تا عصر، در مزرعه کار کرده و نزدیک غروب به همراه پدربزرگ به خانه برگشته بودند، تا شاهد لبخند مهربان مادر باشند و بوی خوش مربای بهی را که آن روز پخته بود، استشمام کنند. مادر حیاط را آب و جارو کرده بود؛ شام خوش مزه ای تدارک دیده بود؛ و قوری چای تازه دم را روی منقل گذاشته بود تا مهمان های کوچولویش از راه برسند. بعد از سلام و علیک و شستن دست و صورت، همه دور سینی چای حلقه زدند تا اتفاقات روزانه را برای مادر تعریف کنند. علی، که کوچک تر از همه بود، سر صحبت را باز کرد: «مامان خبر ندارید؛ زینب شعر زیبایی گفته است. امروز موقع کار برای من خواند. درباره شهیدی است که در آسمان ها پرواز می کند و از آن بالا، همه را می بیند. شعرش خیلی قشنگ است. مامان واقعا شهیدها این قدر قوی هستند؟»

-بله، پسرم. آن ها پیش خدا هستند و از نعمت های عالی خدا استفاده می کنند.

«درست است؛ پدربزرگ برایمان گفته اند که ما نمی توانیم توی دنیا از همه نعمت های خدا استفاده کنیم و برای همین هم خدا بهشت را برای زندگی بعد از این دنیا ساخته است؛ اما راستش را بخواهید، من خیلی نفهمیدم چرا؟»

این را زینب گفت که تا حالا ساکت مانده بود. مادر لبخندی زد، دست های زینب را در دستش گرفت و گفت…

محصولات مشابه