اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

گریشا 3 (تباهی و خیزش)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

364

شابک

9786222190095

نوبت چاپ

3

سال چاپ

1400

وزن

322

کد محصول

89025

قیمت پشت جلد

2620000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م،مناسب بالای 14 سال،تصحیح و بازبینی:رضا قلندری،تصویرگر:سعید فرهنگیان)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/20

قیمت برای شما: 2620000ریال

توضیحات

کتاب گریشا 3 (تباهی و خیزش) اثری است از  لی باردوگو به ترجمه بهنام حاجی زاده و چاپ انتشارات باژ. داستان این کتاب هرچند در دنیایی متفاوت از دنیای ما که حاصل ذهن نویسنده است روایت می شود اما ایده آن از دنیای خودمان سرچشمه گرفته، از کشورهای مختلف، سیاست ها، سبک زندگی و لباس مردم شان و…  . از نبرد آلینا استار کوف با تالین بیش از دو ماه می گذرد و اما ضعف او هنوز پابرجاست در حالی که مجبور است بودن در زیرِ زمین را تحمل کند و تمام تلاشش را می کند تا از تنها اهرم قدرتی که برایش باقی مانده حفاظت کند، و آن اهرم چیزی نیست جز رازی که تنها خودش از آن با خبر است رازی مربوط به محل اختفای مرغ آتش!

گزیده ای از کتاب

باگرا خنده ی نخراشیده ی دیگری سرداد. «انتظار داستان عاشقانه هم داری؟ از این خبرها نیست. من بچه می خواستم. برای همین دنبال قدرتمندترین گریشا گشتم. یه قلب دران بود. حتی اسمش هم یادم نمی آد.»

لحظه ای بسیار کوتاه، یک نظر آن دختر پرشور را، آن دختر بی باک و جسور و گریشایی با توانایی خارق العاده را دیدم. بعد آهی کشید، صندلی اش را جا به جا کرد، آن وهم از میان رفت و پیرزنی خسته در کنار آتش جایش را گرفت.

-پسرم این طوری نبود… اولش خوب بود. از جایی به جای دیگر رفتیم، دیدیم مردمان مون چه طور زندگی می کنن، چه طور به اون ها بدگمان هستن و مجبورن در خفا و ترس زندگی کنن. سوگند خورد روزی مکان امنی داشته باشیم، روزی قدرت گریشاها چیزی ارزشمند و مطلوب باشه و کشور ما بهش بها بده. ما راوکایی می شدیم، نه فقط گریشا. اون رویا بذر ارتش دوم بود. رویای خوبی بود. کاش می دونستم…

سرش را تکان داد. «من بهش غرور دادم. من بودم که بار جاه طلبی رو روی دوشش گذاشتم اما اشتباه ترین کار من تلاش برای حفاظت از اون بود. باید متوجه باشی که حتی هم نوعان ما هم ما رو طرد کردن و از بیگانگی قدرت مون ترسیدن.»

هیچ کس مثل ما نیست.

باگرا گفت: «هرگز نمی خواستم اون حسی رو داشته باشه که من توی بچگی داشتم. برای همین بهش یاد دادم هیچ هم رتبه ای نداره و مقدر شده جلو هیچ کس سر تعظیم خم نکنه. می خواستم سرسخت باشه، قوی باشه. بهش درسی رو دادم که مادر و پدرم به من آموخته بودن: که به هیچ کس تکیه نکنه. یاد دادم که عشق، شکننده و بی وفا و خام، در مقابل قدرت هیچ نبود. پسر با استعدادی بود. خیلی خوب یاد گرفت.»

باگرا ناغافل دستش را دراز کرد و با دقتی غافلگیر کننده مچ دستم را چسبید. «عطشت رو بذار کنار، آلینا. کاری رو بکن که موروزوا و پسرم نتونستن و دست بکش.»

گونه هایم خیس اشک بود. دلم برای او به درد آمده بود. دلم برای پسرش به درد آمده بود. ولی با همه ی این ها می دانستم جوابم چه خواهد بود.

 

محصولات مشابه