اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کولاک (ادبیات وحشت (رمان نوجوان37))

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

300

شابک

9786222440831

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

232

کد محصول

101714

قیمت پشت جلد

570000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،مناسب بالای 16سال)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/14

قیمت برای شما: 570000ریال

توضیحات

کتاب کولاک اثری است از گابریل دیلان به ترجمه ی شهره نورصالحی و چاپ انتشارات پیدایش.

کاروان سی نفره ی دانش آموزان دبیرستانی که برای یادگیری اسکی از لندن به ارتفاعات آلپ و تنها هتل دهکده ی تفریحی کالد گلان رفته اند، پس از شروع کولاکی وحشتناک و در پی ناپدید شدن سه نفر از مربی ها، مورد حمله ی موجودات عجیب شبح مانند قرار می گیرند و تنها تعداد کمی از آن ها جان سالم به در می برند.

طوفان شدید که امکان پایین رفتن از کوه را از بازماندگان مدرسه گرفته است، آن ها را مجبور به مخفی شدن در پانسیونی قدیمی می کند. بچه ها تا پایان طوفان راهی جز مخفی کردن خودشان از چشم آن موجودات غیرطبیعی که شب ها به دنبال طعمه می گردند، ندارند. “این جانوران از کجا آمده اند و چه می خواهند؟” سوالی که هر یک از دانش آموزان به دنبال جوابش می گردند.

رمانی مهیج و وحشت آور که مو بر تن خواننده سیخ می کند و در هیاهوی اتفاقات دل او را به لرزه می اندازد.

گزیده ای از کتاب

«من می خوام از کوه برم پایین. می خوام از اینجا فرار کنم.»

هانا در ضمن این که جمله ی رایان را سبک و سنگین می کرد، سعی می کرد نوک چوب هاکی اش را از دید بقیه مخفی کند. نگاهی به سر تا پای بازیکن راگبی قوی هیکل انداخت و به این نتیجه رسید که او یکی از دو سه نفر عضو باارزش گروه است: «محاله موفق بشی. نه تو این طوفان. نه با دید کمی مثل این. تو فضای باز در کمتر از یک ساعت از سرما یخ می زنی و می میری. این کار خودکشیه.»

رایان که یک جفت چوب اسکی را جلو سینه اش نگه داشته و یک جفت باتوم زیر بغلش زده بود، گفت: «ترجیح می دهم به جای این بالا و با اون جونورا، شانسمو روی کوه امتحان کنم. اگه برسم اون پایین، می تونم کمک بگیرم. می تونم یه گروه نجات بیارم این بالا.»

تارا سرش را با ناباوری تکان داد و گفت: «تو که… تو که خیال نداری ما رو ول کنی بری، هان؟ نمی تونی این کارو بکنی.»

هانا دستش را لای موهایش کشید و چتری اش را از جلو چشم هاش کنار زد: «این شازده خانوم کوچولو درست می گه. نمی تونی. مگه چه مدت اسکی کردی؟ یه هفته؟ حتی منم که از شیرخورگی تو کوه بودم این کارو نمی کنم.»

رایان سرش را تکان تکان داد و زیپ کت پنبه دوزی ای را که روی یک طبقه ی مغازه پیدا کرده بود، بالا کشید: «من چند روز پیش تا اون پایین، توی دره اسکی کردم. این قدرهام سخت نبود. درسته، بعضی جاها سرعت آدم خیلی زیاد می شه، ولی می تونم کنترلش کنم.»

محصولات مشابه