اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کلاه سازان (سازندگان سلطنتی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

352

شابک

9786229421994

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

314

کد محصول

117882

قیمت پشت جلد

890000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،داستان جادوگری،خیال پردازی،مناسب بالای 10سال،تصویرگر:پائولا اسکوبار)

تاریخ ورود محصول: 1401/09/05

قیمت برای شما: 890000ریال

توضیحات

کتاب کلاه سازان (سازندگان سلطنتی)، اثر تمزین مرچنت است با ترجمه ی سپیده تفضلی و چاپ انتشارات دلتا.

کتاب پیش رو داستانی بی نظیر همراه با ماجراجویی های فراوان را از خانواده ی کلاه سازان روایت می کند. خانواده ای که سابقه ی طولانی در ساخت کلاه های جادویی دارند. کلاه هایی که هر آدمی سرش می گذارد، روحیه ی خاصی می گیرد یا کارهای خاصی انجام می دهد. شخصیت اصلی داستان «کوردلیا» ته تغاری خانواده ی کلاه سازان است. داستان با گم شدن پدر کوردلیا در دریا آغاز می شود. پدر او در جست و جوی مواد اولیه ی حیاتی برای کلاه های سلطنتی در دریا گم می شود. کوردلیا باید دست به کار شود و کلاه صلح را بسازد تا جلوی جنگ را بگیرد.

گزیده ای از کتاب

عمه آریادنه تعظیم بلندبالایی کرد و گفت: «عالی جناب!»

کوردلیا و عمو تیبریوس هم تعظیم کردند.

اتاق پادشاه شلم شوربا بود. کاغذ و لباس کف زمین تلنبار بود، طاووسی روی چهارپایه بال بال می زد و پرده ها با نم بادی که از پنجره ی باز می آمد، تکان می خوردند.

شاهزاده جورجینا معذب کنار تخت پادشاهی پدرش ایستاده بود و لباس ابریشمی صورتی زیبایی به تن داشت. شنل درخشان بنفشی در مشت های گره کرده اش نگه داشته بود و انگار می خواست جلوی هق هق گریه اش را بگیرد. لرد ویتلوف سمت دیگر پادشاه ایستاده بود. به نظر می رسید حال و روزش حتی از دیشب در عمارت کلاه سازان هم زارتر باشد، اما از سر وظیفه آنجا گوش به زنگ ایستاده بود تا اگر پادشاه کله پا شد، او را بگیرد.

پادشاه اعلام کرد: «به به! کلاه سازهای من! قاشق تا وقتی سوراخ سوراخ نشده قاشقه، بعدش می شه چنگال که باهاش شیرینی مربایی می زنن به بدن.»

عمو تیبریوس تا جایی که می توانست سرش را خم کرد. «حق با شماست، عالی جناب.»

پادشاه به طاووس گفت: «این رو بنویس، پرکینز.» بعد تربچه را از دماغش درآورد و قرچ قرچ خورد.

کوردلیا زیرزیرکی خندید و عمه آریادنه به پهلویش سیخونک زد.

پادشاه با ذوق به کوردلیا نگاه کرد. او که برگ های تربچه را تکان تکان می داد، گفت: «خنده ی بچه ها بهترین داروئه. البته به جز سکسکه ی خرکی. اون وقته که باید روی یه سگ اسپرینگر اسپانیل بنشینی تا بند بیاد.»

کوردلیا مودبانه سرش را تکان داد.

پادشاه جورج فریاد زد: «این مردک دیوونه رو غل و زنجیر کنین!» از تخت پرید پایین و روی ساعت جیبی نقره ای فرود آمد و آن را زیر پایش خرد و خاکشیر کرد. بعد، لنگ و لگد پراند زیر یک خروار کاغذ و زیر بارش کاغذها که مثل برگ های پاییزی دورش پخش و پلا می شدند، چرخ چرخ زد.

محصولات مشابه