اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کلارا و خورشید

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

264

شابک

9786007505755

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-17

سال چاپ

1400

وزن

226

کد محصول

105523

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 20م،از پرفروش های نیویورک تایمز،از پرفروش های آمازون)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/05

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب کلارا و خورشید: اثر کازوئو ایشی گورو است با ترجمه ی پریسا دانش اشراقی و چاپ انتشارات اشراقی.

این کتاب اثری هیجان انگیز و رمانی علمی-تخیلی است که داستان یک ربات دوست داشتنی و جذاب (رباتی شبه انسانی و با ویژگی های منحصر به فرد) به نام (کلارا) را روایت می کند. کتاب تصویری را از دنیای در حال تغییر امروزی ارائه می دهد. داستان از ربات های داخل مغازه شکل می گیرد که چشم انتظار مشتریانی هستند که آنها را خریداری کنند. کلارا رفتاری متفاوت از دیگر ربات های داخل مغازه دارد و راوی داستان همین ربات است. کلارا عاشق ویترین مغازه است تا رفتار آدم ها و اتفاقات بیرون را تماشا کند. جوسی دختر بچه ای است که عاشق این ربات می شود و او را از آن خود می بیند…

گزیده ای از کتاب

صبح یکی از روزهای شروع هفته دوم در ویترین، داشتم با رزا درباره ی چیزی در سمت ساختمان آرپی حرف می زدم. وقتی متوجه شدم جوسی جلوی ما در پیاده رو ایستاده، صحبتم را قطع کردم. مادرش کنار او بود. این بار هیچ تاکسی ای پشت سرمان نبود. شاید از یکی از آن ها پیاده شده بود و بدون اینکه حواسم باشد تاکسی رفته بود چرا که جمعی از توریست ها بین ویترین و نقطه ای که جوسی و مادرش ایستاده بودند قرار داشتند. اما حالا عابران دوباره داشتند به آرامی حرکت می کردند و جوسی به من لبخند می زد. دوباره به این موضوع فکر کردم. وقتی لبخند می زد صورتش سرشار از شادی بود. اما هنوز نمی توانست سمت ویترین بیاید زیا مادرش خم شده بود و در حالی که دستش روی شانه جوسی قرار داشت با او حرف می زد. مادر بارانی بر تن داشت. یک بارانی نازک، تیره و شیک. که با باد اطراف بدنش تکان می خورد. چنان تکان می خورد که برای یک لحظه من را به یاد پرندگان سیاه رنگی انداخت که حتی وقتی باد شدیدی می وزد بر روی چراغ راهنمایی و رانندگی می نشینند. جوسی و مادر در حالی که حرف می زدند هر دو مستقیم به من نگاه می کردند و می توانستم ببینم که جوسی دل توی دلش نبود که پیش من بیاید. اما مادرش هنوز او را ول نمی کرد و داشت همچنان حرف می زد. می دانستم باید مثل رزا به نگاه کردن به ساختمان آرپی ادامه دهم، ولی نمی توانستم دزدکی نگاهشان نکنم. نگران بودم در میان جمعیت گم شوند. در نهایت مادر سرش را بلند کرد. با وجود اینکه باز هم به من زل زده بود و هر بار عابری جلوی دیدش را می گرفت سرش را کمی کج می کرد، دستش را رها کرد و جوسی با راه رفتن محتاطانه اش پیش آمد. به نظرم این که مادر جوسی اجازه داد تنها بیاید خوشایند بود.

محصولات مشابه