اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کشتن مرغ مینا (افق داستان14)

وضعیت: موجود
امتیاز:
مولف
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

486

شابک

9786008120353

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

418

کد محصول

94112

قیمت پشت جلد

1800000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/06/10

قیمت برای شما: 1800000ریال

توضیحات

کتاب کشتن مرغ مینا اثر هارپر لی است به ترجمه نیلوفر سادات قندیلی و چاپ انتشارات افق بی پایان.

کشتن مرغ مینا رمانی به یاد ماندنی و تفکر آفرین است که پیرامون تبعیض نژادی در منطقه ای روایت می شود که مردمی با ذهن هایی نژاد پرست در آن روزگار می گذرانند. راوی داستان دختری سفید پوست به نام اسکاوت از اهالی همین منطقه است، او کم  سن و سال و مشتاق تجربه کردن است. اسکاوت با زبانی لطیف و ساده که با سن و سالش هماهنگی دارد از خانواده خود، جایی که در آن زندگی می کند و انسان هایی که اطرافش را فرا گرفته اند می گویند، از اهالی عجیبی که تفکرات و رفتارهای خاص خود را دارند و با وجود فقری که همه ی آن ها را با خود درگیر کرده با مشکلات بزرگ تری رو به رو هستند که بیشتر به باورها و برخورد خودشان گره خورده: خودخواهی، نژادپرستی، بی عدالتی و… . در میان جامعه ای با چنین رویکرد نا بسامانی، در خانواده اسکاوت زنی سیاه پوست آشپزی می کند و مردی سیاه پوست که به تجاوز متهم است تحت وکالت پدر اسکاوت قرار دارد و همین دو مورد کافی است تا دیگران دید مثبتی به آن ها نداشته باشند!

این رمان از ارزش والای انسان بودن حکایت دارد، از تاثیر مطبوع عشق و انسان دوستی و از زشتی و پلیدی باورهایی که عده ای را پست تر از دیگران به شمار می آورند.

گزیده ای از کتاب

جم صدای مرا شنید. سرش را از دری که اتاق هایمان را از هم جدا کرده بود، داخل اتاقم آورد. در حالی که کنار تختم می آمد، چراغ اتاق اتیکوس روشن شد. سرجایمان ساکت ماندیم تا این که چراغ دوباره خاموش شد. صدای حرکتش در تخت را شنیدیم و تا وقتی آرام بگیرد، منتظر ماندیم.

جم مرا با خودش به اتاقش برد و روی تخت کنار خودش خواباند و گفت: «سعی کن کمی بخوابی. شاید فردا همه اینا درست شه.»

برای این که عمه الکساندرا را بیدار نکنیم، به آرامی وارد خانه شده بودیم. اتیکوس نیز ماشین را در کوچه خاموش کرده و تا گاراژ هل داده بود. بدون کلمه ای از در پشتی وارد خانه شدیم و به طرف اتاقمان رفتیم. آن قدر خسته بودم و داشت خوابم می برد که چهره اتیکوس جلوی چشمانم نقش بست که داشت به آرامی روزنامه اش را تا می کرد و کلاهش را پشت سرش هل می داد و سپس دوباره او را دیدم که در کوچه ای خالی ایستاده و عینکش را عقب می داد. سنگینی حوادث آن شب را ناگهان بر روی خود حس کردم و گریه ام گرفت. جم با مهربانی برخورد کرد و برای اولین بار یادم نینداخت که نه ساله ها از این کارها نمی کنند.

محصولات مشابه