اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کتابخانه ی نیمه شب

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
مولف
مترجم
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

334

شابک

9786222543433

نوبت چاپ

6

تاریخ تجدید چاپ

1401-03-03

سال چاپ

1401

وزن

317

کد محصول

111727

قیمت پشت جلد

950000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 21م)

تاریخ ورود محصول: 1400/12/16

قیمت برای شما: 950000ریال

توضیحات

کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ است به ترجمه ی مینا صفری و چاپ انتشارات میلکان.

گمان می کنید اگر این فرصت در اختیار شما قرار می گرفت تا بتوانید شکل های دیگری از زندگی تان را ببینید چه اتفاقی می افتاد؟ به نظرتان اگر انتخاب های متفاوتی داشتید، یا عشق های از دست رفته تان را حفظ می کردید، یا روابطی دیگر برقرار می ساختید و استعدادهای به هدر رفته تان را رشد می دادید زندگی تان چگونه بود؟ آیا همه ی چیزهایی که اکنون به حسرت زندگی ما مبدل شده اند اگر به واقعیت می پیوستند رضایت را به دنبال می آوردند؟ اگر همه ی آرزوهای مان برآورده می شدند شادتر بودیم؟

جایی ناشناخته در جهان، در گوشه ای از این فضای گسترده میان زندگی و مرگ، کتابخانه ای وجود دارد که این فرصت را در اختیار افراد می گذارد تا زندگی های دیگر خود را ببینند، زندگی هایی که در اثر انتخاب ها و تصمیم های متفاوت شکل می گیرند؛ نورا این فرصت را دارد تا بتواند نوع دیگری از زندگی اش را تجربه کند، تصمیم های دیگری بگیرد و تلاش کند تا حسرت هایش را زندگی کند. شاید این بار احساس رضایت بیشتری از خودش و آن چه که برایش رخ می دهد داشته باشد و یا برعکس به این نتیجه برسد که بیهوده حسرت چیزهایی را خورده که از دست داده است.

گزیده ای از کتاب

دوباره به کتابخانه ی نیمه شب بازگشت.

اما این بار کمی دورتر از قفسه های کتاب بود. این قسمت همان فضای اداری مانند بی دروپیکر بود که قبلا در یکی از دالان های وسیع تر نگاهی به آن انداخته بود. روی میز تحریر کازیه های زیادی قرار داشت؛ بیشتر از کپه های پراکنده ی کاغذ، جعبه ها و رایانه.

رایانه درواقع رایانه ی صندوقی کرم رنگ قدیمی ای روی میز، کنار کاغذها، بود. از همان هایی که خانم الم در کتابخانه ی مدرسه داشت. او حالا پشت کیبورد بود. وقتی نورا پشت سرش ایستاد او مضطرب و خیره به نمایشگر چیزی تایپ می کرد.

چراغ های بالای سرش (همان لامپ های لختی که از سیم آویزان بودند) وحشیانه سوسو می زدند.

«پدرم به واسطه من زنده بود، ولی یه رابطه ی عشقی هم داشت و مادرم دیگه مرده بود و من با برادرم رابطه ی خوبی داشتم و هیچ وقت ناامیدش نکرده بودم. اما او هنوز همان برادر بود؛ دقیقا همون. و راستش فقط برای این توی اون زندگی با من خوب بود که من بهش کمک می کردم پول دربیاره… و… رویای المپیکی اون چیزی نبود که من تصور می کردم. اون همون من بود. و توی پرتغال اتفاقی افتاده بود. احتمالا سعی کرده بودم خودم را بکشم یا چنین چیزی. اصلا زندگی دیگه ای هست یا فقط تجملاتش عوض می شه؟»

اما خانم الم گوش نمی داد. نورا متوجه چیزی روی میز شد؛ خودنویس نارنجی پلاستیکی قدیمی. دقیقا عین همان که نورا زمانی در مدرسه داشت.

«الو؟ خانم الم، صدای من رو می شنوید؟»

یک جای کار ایراد داشت.

چهره ی کتابدار از نگرانی منقبض شده بود. او از روی صفحه برای خودش خواند. «خطای سیستم.»

«خانم الم؟ الو؟ یوهو! می تونی من رو ببینی؟»

او به شانه اش زد. ظاهرا جواب داد.

وقتی خانم الم صورتش را از رایانه برگرداند، یکدفعه غرق در آسودگی بسیار زیادی شد و گفت: «اوه! نورا، تو این جایی!؟»

محصولات مشابه