اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کتابخانه نیمه شب (یک کتابخانه،بی نهایت زندگی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
مولف
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

352

شابک

9786004614610

نوبت چاپ

94

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-29

سال چاپ

1401

وزن

333

کد محصول

102176

قیمت پشت جلد

1150000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 21م،برنده جایزه بهترین کتاب داستانی گودریدز در سال 2020)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/29

قیمت برای شما: 1150000ریال

توضیحات

کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ است به ترجمه ی محمدصالح نورانی زاده و چاپ انتشارات کوله پشتی.

گمان می کنید اگر این فرصت در اختیار شما قرار می گرفت تا بتوانید شکل های دیگری از زندگی تان را ببینید چه اتفاقی می افتاد؟ به نظرتان اگر انتخاب های متفاوتی داشتید، یا عشق های از دست رفته تان را حفظ می کردید، یا روابطی دیگر برقرار می ساختید و استعدادهای به هدر رفته تان را رشد می دادید زندگی تان چگونه بود؟ آیا همه ی چیزهایی که اکنون به حسرت زندگی ما مبدل شده اند اگر به واقعیت می پیوستند رضایت را به دنبال می آوردند؟ اگر همه ی آرزوهای مان برآورده می شدند شادتر بودیم؟

جایی در جهان، در گوشه ای از این سطح گسترده، کتابخانه ای وجود دارد که این فرصت را در اختیار افراد می گذارد تا زندگی هایی دیگر خود را ببینند، زندگی هایی که در اثر انتخاب ها و تصمیم های متفاوت شکل می گیرند؛ نورا این فرصت را دارد تا بتواند نوع دیگری از زندگی اش را تجربه کند، تصمیم های دیگری بگیرد و تلاش کند تا حسرت هایش را زندگی کند. شاید این بار احساس رضایت بیشتری از خودش و آن چه که برایش رخ می دهد داشته باشد و یا برعکس.

گزیده ای از کتاب

روی تختی کوچک درون اتاقکی نقلی سوار بر کشتی از خواب بیدار شد. از آنجا می دانست توی کشتی است که زمین زیر پایش تکان تکان می خورد. درواقع همین تکان ها با اینکه آرام بودند او را از خواب بیدار کرده بودند. اتاقک خالی و ابتدایی بود. پلیور پشمی زمخت و زیرشلواری به تن داشت. پتو را از روی خود کنار زد و متوجه شد که سردرد دارد. دهانش آن قدر خشک بود که حس می کرد گونه هایش از داخل روی دندان هایش کشیده می شوند. از عمق سینه سرفه ای محکم کرد و احساس کرد از نظر بدنی فاصله بسیاری با ورزشکاری المپیکی دارد. انگشتانش بوی توتون می دادند. روی تخت نشست و زنی موبور و خوش بنیه و آفتاب سوخته را دید که روی تختی دیگر نشسته و به او خیره شده است.

«گو مورون، نورا»

نورا لبخند زد. امیدوار بود در این زندگی از او انتظار نرود زبان اسکاندیناویایی خاصی را که زن به آن صحبت کرده بود بلد باشد.

«صبح بخیر.»

بطری نیمه خالی ودکا و لیوانی را روی زمین کنار تخت زن دید. روی صندوقچه بین دو تخت تقویمی با طرح سگ های مختلف زده بودند که روی ماه آوریل قرار داشت و سگ اسپرینگر اسپانیل را نشان می داد. سه کتاب روی صندوقچه همه به زبان انگلیسی بودند. روی آن یکی که به زن نزدیک تر بود نوشته شده بود: اصول سازوکار یخچال ها، و دوتای سمت نورا: راهنمای طبیعت گردی در قطب شمال و دیگری نسخه کلاسیک نشر پنگوئن از اسطوره ولسونگ: اسطوره نورسی سیگورد اژدهاکش. نورا متوجه چیز دیگری هم شد. سرد بود، از آن سرماهای اساسی. سرمایی که می تواند پوست را بسوزاند، انگشت های دست و پا را درد بیاورد و گونه ها را خشک کند؛ آن هم حتی وقتی داخل اتاق هستی، چندین لایه لباس زیر گرم کننده پوشیده ای، پلیور به تن داری و دو بخاری برقی روشن به طرفت قرار گرفته است.

Array