اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کاپیتان زیرشلواری 6 (و نبرد بزرگ و خفن با روبات زنده ی آب دماغی!،قسمت اول:مبارزه ی با محتویات…)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

176

شابک

9786003746589

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-01-24

سال چاپ

1399

وزن

202

کد محصول

87021

قیمت پشت جلد

420000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1398/10/29

قیمت برای شما: 420000ریال

توضیحات

کتاب کاپیتان زیرشلواری و نبرد بزرگ و خفن با روبات زنده ی آب دماغی! (قسمت اول: مبارزه ی با محتویات نفرت انگیز بینی!) اثری است از دیو پیلکی به ترجمه سهیل محمدیان و چاپ انتشارات سایه گستر.

کاپیتان زیرشلواری در حقیقت مدیر مدرسه ی جورج و هارولد است که با هیپنوتیزمی جادویی در شرایطی قرار گرفته که تنها با صدای یک بشکن به کاپیتان زیرشلواری تبدیل می شود و کارهای عجیب و غریبی از او سر می زند. این بار جورج و هارولد که ترجیح می دهند از هوششان در کارهای دیگری به جز مدرسه و کلاس درس استفاده کنند یک ایده جذاب برای کثیف کاری به سرشان زده که تنها به سس قرمز و یک توالت فرنگی نیاز دارد! و این بار هم مثل همیشه اتفاقی می افتد که جهان را در معرض خطر قرار می دهد و بچه ها باید کاری بکنند تا همه چیز درست شود.

آیا آن ها می توانند از پس هیولای لزج و چسبناکی که به خاطرفکر احمقانه ملوین درست شده بر بیایند؟ آیا کاپیتان زیرشلواری می تواند همه جا را مثل اولش تمیز کند؟ چه بر سر روبات زنده ی آب دماغی خواهد آمد؟

گزیده ای از کتاب

هیولای سبز لزج که انگار سر تا پایش از آب دماغ پوشیده شده بود، با عصبانیت گفت: «درسته! خودم هستم!» ترشحات لزج و غلیظی از بینی و چشم های کلوین روی زمین می چکید. بازوهای روباتی ملوین هم از آب دماغ پوشیده شده بود. هنگامی که ملوین در کلاس را پشت سرش بست، دستش برای چند لحظه روی دستگیره ماند. دست ملوین آرام دستگیره را ول کرد و پشت سرش کلی کثافت و آب دماغ به جا گذاشت!

ملوین با قدم هایی چسبناک و چندش آور به طرف صندلی اش حرکت می کرد. هر قدم ملوین، روی زمین کلاس ردی لزج و چسبناک از خودش به جا می گذاشت و هرچیزی که ملوین لمس می کرد، چسبناک، کثیف و چندش آور می شد!

وقتی که ملوین با کمک لغزنده بودن ترشحات بینی و کثافت هایی که از سر تا پایش می چکید توانست روی صندلی اش بنشیند، تمام اطرافش را پر از آب دماغ سبز، لزج و چندش آور کرده بود. محتویات بینی ملوین که تمام هیکلش را پوشانده بود، مخلوطی از مخاط بینی، موهای دماغ و…

جورج فریاد کشید: «دیگه بسه آقای داستان گو! دیگه نمی خواد تعریف کنی! حالمون رو به هم زدی!»

خانم ریبل گفت: «ممنون جورج. خب ملوین، چرا به ما نمی گی که چه بلایی سرت اومده؟»

ملوین گفت: «خب، من دیشب سعی کردم خودم رو با یه آدم آهنی ترکیب کنم و یه روبات زنده بسازم. اما توی آخرین لحظه عطسه کردم.»

جورج پرسید: «اون وقت تو با آدم آهنی و… آب دماغ ترکیب شدی؟»

ملوین گفت: «آره. ولی نگران نباشید. من دارم روی پروژه ی جداساز 1000 کار می کنم که می تونه فرایند ترکیب رو به طور برعکس اجرا کنه و من رو به یه آدم معمولی تبدیل کنه. تقریبا شش ماه وقت می خوام تا تمومش کنم.»

هارولد گفت: «شش ماه؟»

محصولات مشابه