اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کاپیتان افسانه ای (مدرسه فوتبال)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

108

شابک

9786004135979

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

98

کد محصول

88852

قیمت پشت جلد

140000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،تصویرگر:برایان ویلیامسون)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/13

قیمت برای شما: 140000ریال

توضیحات

کتاب کاپیتان افسانه ای (مدرسه فوتبال) اثری است از تام پامر به ترجمه دلارام حقیقت و چاپ انتشارات محراب قلم.

برخلاف موفقیت های سال گذشته تیم یونایتد، اولین مسابقه در سال جدید با شکستی جدی و سخت برای رایان و هم تیمی هایش آغاز شده، رایان که به دلیل بدرفتاری اش مدتی از سمت کاپیتانی برکنار شده بود حالا با فرصت دوباره ای که در اختیار دارد، می خواهد جبران کند و به بهترین کاپیتان یونایتد از گذشته تاکنون تبدیل شود. اما یکی از هم تیمی هایش یعنی کریگ با رفتارهای عجیب و غریبش از وجود یک مشکل خبر می دهد، مشکلی که برخلاف تصور رایان به این سادگی ها قابل حل شدن نیست.

گزیده ای از کتاب

گریک به محض اخراج شدن، زمین مسابقه را ترک کرده بود. با بی میلی برای گفت و گوی جمعی بعد از مسابقه صبر کرد، هرچند که باید جایی می رفت. می دانست اگر زودتر برود، بیش تر توی دردسر می افتد.

بعد از گفت و گو، لباس هایش را پوشید و سریع به نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس رفت. از اتوبوس پیاده و سوار قطار شد. دو ساعت بعد، ساعت دو و نیم بعد از ظهر به مقصد رسید.

دیوارهای بلند بی پنجره و میله ها، نرده های فراوان و ورودی ها و حصارها. او که هیچ وقت زندان را ندیده بود، حالا برای دیدن پدرش به آنجا می رفت. به قدری عصبی بود که حس کرد حالت تهوع دارد. ولی باید می رفت. کریگ مجبور نبود تنها برود. افسر مراقب پدرش، سایمون، هم آن جا بود. آن ها اوایل هفته، درباره ی این ملاقات تلفنی حرف زده بودند تا کریگ بداند باید توقع چه چیزی را داشته باشد.

کریگ و سایمون از درهای خودکاری که سریع با صدای تق پشت سرشان بسته شد، عبور کردند. سپس وارد محوطه ای شدند که سه مرد با اخم رو به رویشان نشسته بودند. سایمون داشت حرف می زد. بعد از آن باید در یک سالن انتظار، با چند خانواده ی دیگر که بیش تر زن ها و بچه هایشان بودند، منتظر می ماندند. تمام مدت مردهایی که لباسشان شبیه لباس ماموران پلیس بود، مراقبشان بودند.

در هر مرحله اضطراب کریگ بیش تر می شد و دوست داشت از آن جا فرار کند.

سایمون سعی کرده بود با او حرف بزند، ولی کریگ به قدری مضطرب بود که نمی خواست حرف بزند. آن ها باید قبل از گرفتن اجازه ی ورود به اتاقی که چندین میز در آن چیده شده بود، کلیدها و تلفن های همراهشان را توی کمدی می گذاشتند و از اسکنری که مثل اسکنرهای فرودگاه بود، رد می شدند.

محصولات مشابه