اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کاملا غریبه

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

359

شابک

9786006774336

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

369

کد محصول

114773

قیمت پشت جلد

1160000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/15

قیمت برای شما: 1160000ریال

توضیحات

کتاب کاملا غریبه اثری است از دانیل استیل به ترجمه ی زهره روشنفکر و چاپ انتشارات شبگیر.

حدود دو سال از طلاق و جدایی الکساندر هیل و همسرش ریچل می گذرد اما همچنان همه ی خاطرات و اتفاقات به وضوح در ذهن الکس تکرار می شوند. اینکه ریچل چگونه برای به دست آوردن مقامی بالاتر با خودخواهی او را تنها گذاشت و به نیویورک رفت.

بعد از این جدایی تمام وجود الکس از درون دگرگون می شود و دید او نسبت به عشق و زنان تغییر می کند تا اینکه در ظلمت یک شب، زنی که همچون تندیس های کاخ هنرهای زیبا خوش تراشیده شده است، احساسش را تمام و کمال به سمت خود جذب می کند.

رافائلای زیبارو در سن ١٩ سالگی با جان هنری فیلیپس معروف که چهل و چهار سال از او بزرگتر است ازدواج می کند و زندگی سراسر شور و عاشقانه ای را تجربه می کند تا اینکه شش سال بعد فیلیپس در اثر سکته بسیاری از توانایی هایش را از دست می دهد و سال ها به همین منوال می گذرد. رافائلا که هیچ از شهرت خوشش نمی آید در طول این سال ها با پنهان نگه داشتن هویت اصلی اش میان مردم رفت و آمد می کند و به وقت آشنایی با الکس هم حرفی از آن نمی زند تا وقتی که متوجه ی علاقه ی او به خودش می شود.

پذیرش متاهل بودن رافائلا برای الکس که پس از شکستی سنگین باری دیگر دل به یک زن بسته، بسیار سخت است.

محور اصلی کتاب حاضر بر عشق و دلدادگی بنا شده است، اما دانیل استیل به موضوعات اخلاقی و اجتماعی دیگری از جمله: عدالت اجتماعی، بی بندوباری، سیاست و سیاست مداران، خانواده دوستی، احترام به والدین و… نیز اشاره کرده است.

گزیده ای از کتاب

با احساس بیچارگی سرش را بالا گرفت و به زنی که قدیمی ترین دوستش بود، نگاه کرد.

-چرا؟ آخه چرا باید با اون پیرمرد فسیل ازدواج کرده باشه؟ اون سن پدربزرگشو داره و در عمل هم الان جزو مرده هاس!

این بی انصافی، او را از صمیم قلب آزرده کرده بود. چرا؟ چرا؟ رافائلا باید از آنِ او می شد؟

-اما الکس اون نمرده. من نمی دونم که رافائلا چه نقشه ای برات کشیده؛ فقط می تونم اینو صادقانه بگم که من فکر می کنم اون خودشم از این ماجرا حیرونه. اون از کاری که داره با تو می کنه مطمئن نیست؛ تو هم باید اینو خوب درک کنی که زندگی رافائلا در حفاظت کامله؛ مدت پونزده سال جان هنری فیلیپس اونو کاملا از دید عمومی دور نگه داشته؛ بنابراین فکر نمی کنم که اون عادت داشته باشه وکیلای جوون و جسورو ببینه. شاید دارم اشتباه می کنم؛ ولی خودم چنین اعتقادی ندارم.

-منم فکر نمی کنم که تو اشتباه می کنی.

الکس از سرِ یأس آهی عمیق کشید و به صندلی اش تکیه داد.

-حالا چی می گی؟

-دوباره می بینیش؟

الکس سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت: «امشب آخر شب؛ اون بهم گفت که با من حرف می زنه.»

او نمی دانست که آیا امشب واقعیت زندگی خود را برایش خواهد گفت یا نه؟ الکس همانطور که داشت به بالای سر مادرش نگاه می کرد، به این نکته توجه کرد که شاید جان هنری فیلیپس تا بیست سال دیگر هم زنده باشد و اگر چنین می شد، الکس در آن وقت تقریبا شصت ساله و رافائلا هم پنجاه ودو سالش می شد.

-داری به چی فکر می کنی؟

صدای مادر سرشار از ملایمت و آرامش بود. الکس هم آرام نگاهش را به سمت مادرش برگرداند.

-خودتم می دونی که به چیز خوشایندی فکر نمی کنم.

صدای او هم آرام شده بود.

محصولات مشابه