اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

کافه نگار (یک رمان ایرانی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

188

شابک

9786007876497

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

227

کد محصول

97539

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/29

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب کافه نگار اثری است از ندا نیکو به چاپ انتشارات روزنه کار.

نگار، صاحب یک کافه معروف، که چند سال پیش شوهرش را از دست داده است، بر اثر یک تصادف با مردی به نام وحید آشنا می شود. مردی که با نیرنگ و وعده های توخالی او را به خانه اش می کشاند و ناخواسته صاحب فرزندش می کند.

حالا نگار مانده با جنینی در شکم که جز بی آبرویی چیزی برایش ندارد. تنها راه چاره سقط اوست، زیرا به هیچ بچه ای بدون حضور پدر شناسنامه نخواهند داد.

در این میان راننده ی پیری که نگار را سوار کرده و شاهد مظلومیت و تلاش های او برای سقط جنینش است، کم کم به ماجرا پی می برد و تصمیمش را برای کمک به دختر می گیرد؛ تنها مشکل این بچه این است که پدر ندارد.

گزیده ای از کتاب

نگار حرفی برای گفتن نداشت. گیج و منگ بود. هضم حرف های پیرمرد آسان نبود. آن مرد غریبه می خواست پدر بچه درون شکم او باشد؟! آن مرد غریبه می خواست با قبول مسئولیت او چاره مشکلش باشد؟! نگار با خود اندیشید حتما پیرمرد قصد سواستفاده از او و موقعیت خاصش را دارد اما وقتی پیرمرد از جایش برخاست و با لحنی جدی و مصمم گفت: شما مختاری هر جوری که دوست داری به پیشنهاد من فکر کنی. شما اون بچه رو نمی خوای چون فقط پدری نیست که مسئولیتش را قبول کنه. درواقع از داشتن خود بچه ناراضی نیستی و می دونم که دوستش داری!

پیرمرد برگه و خودکاری از جیب روی سینه پیراهنش بیرون آورد و چیزی روی آن نوشت. برگه را روی میز گذاشت و ادامه داد: این شماره منه! کار خیلی سختی هم نیست. کافیه چندباری منو به اطرافیانت نشون بدی و وقتی بچه به دنیا اومد و براش شناسنامه گرفتی من می رم پی زندگی خودم و شما هم دیگه لازم نیست جون یه طفل معصوم رو بگیری.

پیرمرد که از چهره گر گرفته اش می شد خواند حرف هایی که به زبان می آورد برایش سخت است و خجالت زده، بیش از آن نماند و با قدم هایی تند و شتاب زده، به سوی پیشخان کافه رفت و نگار را با هزاران سوال تنها گذاشت. پیرمرد صورتحساب را از صندوقدار می خواست. سپهر، مرد جوان مسئول کافه نگاهی به نگار انداخت. نگار صاحب آن کافه معروف بود و پیرمرد از آن بی خبر. نگار به ساده دلی و مهربانی پیرمرد غبطه می خورد. او با اشاره سر به سپهر فهماند چیزی نگوید و صورتحساب را به پیرمرد بدهد. پیرمرد پول را پرداخت و رفت.

پیرمرد رفت و نگاه خیره نگار را با خود برد.

محصولات مشابه