اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

چپ دست ها

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

224

شابک

9786226082068

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

195

کد محصول

101738

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14،با همکاری ستاد مبارزه با مواد مخدر)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/16

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب چپ دست ها اثری است از یونس عزیزی به چاپ انتشارات شهرستان ادب.

کتاب پیش رو داستان جوانی را به تصویر می کشد که در حال سپری کردن دوران سربازی خود در زندان است؛ او از یک سو تحت تاثیر فشارهای درونی و احساسات ناخوشایند است و از سویی دیگر فشار ناشی از محیط زندان و سختی های دوره سربازی را لمس می کند و در پی آن است هر طور که شده خودش را از شرایط دشواری که دارد برهاند پس در مسیری قرار می گیرد که عواقب گوناگونی را برایش به دنبال می آورد.

ماجرا از شبی در آسایشگاه آغاز می شود، از ورود افسر نگهبان، روشن شدن لامپ ها و حرکت سربازهای شیفت اضطراری؛ در یکی از بندهای زندان کسی خودزنی کرده است و خیال خونی که جاری است روان سرباز جوان را به هم می ریزد و ترس را در رگ هایش جاری می کند.

گزیده ای از کتاب

قلبم شروع می کند به زدن. مثل خطاکاری که مشتش باز شده، خودم را باخته ام. یک لحظه تصمیم می گیرم امروز بی خیال فرار ناصر شوم. می گذارم برای روزی که خیال جمع باشم و شبش را خوب خوابیده باشم. به خودم می گویم همین الان می روم و به ناصر می گویم. می گویم امروز اوضاع خراب است، انگار همه فهمیده اند. فوقش فردا یا پس فردا یا اصلا هفته ای دیگر کار را یکسره می کنیم. دو سال صبر کرده ای، بشود دو سال و یک روز. دو سال و یک هفته. دو سال و یک ماه. به کجا بر می خورد. فرار یک خیال آسوده می خواهد. یک اطمینان صد در صدی. آن قدر ترسیده ام که به خدا قول می دهم اگر امروز دستم رو نشود، قید هم کاری با ناصر و مهسا را بزنم. گور بابای ناصر، گور بابای مهسا، گوربابای پول. هر غلطی می خواهند بکنند، به من ربطی ندارد.

یک مرتبه صدای از جلونظام افسر نگهبان پرتم می کند توی صبح گاه. ناخودآگاه دستم می رود بالا، با رعایت فاصله چهار انگشت از نفر جلویی. فرمانده یگان راهش را می گیرد و می رود انتهای صف. دور می زند و از آن جا می رود بالای سکوی جایگاه، کنار میله پرچم. افسر نگهبان خبردار را از همان جا شلیک می کند توی محوطه. رئیس نگاهش را برمی دارد. از پشت پنجره عقب می رود و پنجره را می بندد. احساس می کنم دارد از اتاقش خارج می شود. حالا از راهروی طبقه دوم گذشته، الان باید رسیده باشد به پله ها، بعد از شش پله اول می رسد به پاگرد، شش پله دوم را که رد کند باید پشت در سفید رنگ حی و حاضر باشد. الان در باز می شود و پا می گذارد توی محوطه اصلی زندان.

درد ناگهان می پیچد توی پای راستم و تا مغز استخوانم تیر می کشد، آخ تا پشت دندان هایم می آید، دندان هایم را قفل می کنم. یونس از پشت با نوک پوتینش محکم می زند به ماهیچه ساق پایم.

محصولات مشابه