اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

چنین گفت زرتشت

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

496

شابک

786228605561

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-05-18

سال چاپ

1400

وزن

564

کد محصول

89659

قیمت پشت جلد

1500000


مشخصات تکمیلی :

(فلسفه آلمانی،قرن 19م)

تاریخ ورود محصول: 1399/02/09

قیمت برای شما: 1500000ریال

توضیحات

کتاب چنین گفت زرتشت اثری است از فردریش ویلهلم نیچه به ترجمه شاهین جباری و چاپ انتشارات زرین آرا. این کتاب حاوی داستانی فلسفی و شاعرانه است که شخصیت اصلی آن زرتشت نام دارد، عنوانی که از پیامبری پارسی برگرفته شده، مردی که نیچه احترامی ویژه برایش قائل بوده و در این اثر که شخصی ترین نوشته اش به حساب می آید، سخنانش را از زبان او بیان کرده است.

در این کتاب پیرامون «ابر انسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» می خوانیم و داستان مردی را پی می گیریم که پس از ده سال خلوت گزینی قصد دارد دیگران را از خرد خویش بهره مند سازد، پس میان مردمان فرود می آید اما آنان که توانایی درک سخنانش را ندارد به او می خندد. زرتشت راهی دیگر بر می گزیند تا بتواند از طریق آن گفتار خود را که پیرامون موضوعاتی گوناگون است به مردم برساند. گفتارهایی که گاه به مبارزه با آن چه در میان مردمان رایج است برمی خیزند و گاه حاوی تصدیقاتی تهییج کننده اند.

گزیده ای از کتاب

ای دوستان من، چه اتفاقی برای من روی داده است؟ می بینید که من به تشویش افتاده ام، تحریک شده ام، از روی بی میلی مطیع هستم، آماده برای رفتن هستم و آن هم دریغا آماده برای دور شدن از شما هستم!

آری، زرتشت بار دیگر باید به کنج عزلت خود پناه برد. اما این بار به علت غم و اندوه خرس به غار خود باز می گردد!

چه اتفاقی برای من افتاده است؟ چه کسی این فرمان را صادر کرده است؟ افسوس که بانوی خشمگین من چنین خواسته است. او با من سخن گفت. آیا نام او را در حضور شما ذکر کرده ام؟

دیروز مقارن شامگاهان بانوی وحشتناک من که «ساکن ترین زمان من» نام دارد، با من سخن گفت.

چنین اتفاقی روی داد. همه چیز را بایستی برای شما تعریف کنم تا نسبت به کسی که شما را ناگهانی ترک می کند احساس سنگدلی و بی رحمی نداشته باشید!

آیا از وحشت کسی که به خواب می رود آگاهی دارید؟

چنین کسی از سر تا پا وحشت زده می شود، چون زمین از زیر پای او جا خالی می کند و رویا آغاز می گردد.

این را با استفاده از حکایت تمثیلی برای شما بیان می کنم. دیروز در ساکن ترین زمان بود که زمین از زیر پای من جا خالی کرد و رویا شروع شد.

عقربه ساعت زمان به حرکت خود ادامه می داد و زمان سنج زندگی من نفس می کشید. هرگز چنین سکوتی را در اطراف خود نشنیده بودم، ازین رو قلبم را وحشت فرا گرفت. آن گاه بدون آن که صدایی وجود داشته باشد، این جمله را کسی به من گفت: “ای زرتشت، آیا از این امر با خبر هستی؟”

به سبب این زمزمه وحشت زده فریادی برآوردم، به طوری که چهره ام کم رنگ شد. البته صدایم در نیامد.

آن گاه بار دیگر بدون آن که صدایی وجود داشته باشد، این جمله را کسی به من گفت: “ای زرتشت، آیا از این امر با خبر هستی، اما در این باره حرفی نمی زنی؟”

سرانجام با حالتی جسورانه چنین پاسخ دادم: “آری می دانم، اما در این باره حرفی نمی زنم!” آن گاه بار دیگر این کلمات بی صدا به گوشم رسید: “ای زرتشت، آیا حقیقت این است که نمی خواهی در این باره حرفی بزنی؟ خودت را پشت جسارتت پنهان نکن!”

چون کودکان به لرزه افتاد، گریه کردم، سپس گفتم: “دریغا، دوست دارم واقعا در این باره صحبت کنم، اما چه گونه از عهده این کار برآیم؟ مرا از این کار معاف دار! چون این کار خارج از حوزه توان و قدرت من است!” …

محصولات مشابه