اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

چشمهایش

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

271

شابک

9782000958185

نوبت چاپ

48

سال چاپ

1400

وزن

416

کد محصول

108772

قیمت پشت جلد

1100000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/02

قیمت برای شما: 1100000ریال

توضیحات

کتاب چشمهایش اثری است از نویسنده ی واقع گرا و استاد زبان فارسی ایرانی، بزرگ علوی، که توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است.

نقاش بزرگ، استاد ماکان که یک مبارز سیاسی علیه حکومت رضاشاه است پس از دستگیری و تبعید، پرده ی نقاشی چشمهایش را می کشد و کمی بعد از دنیا می رود. این پرده تصویر زنی با چشم های مرموز و افسونگر است؛ چهره ی زنی که نمی دانی خوب است یا بد و اصلا چرا استاد آن را نقاشی کرده است؟!

راوی داستان که ناظم مدرسه و مسئول نمایشگاه استاد ماکان است، با دیدن پرده ی چشمهایش درباره ی صاحب چشم ها کنجکاو می شود و به جستجوی او می پردازد، بلکه بتواند راز این نقاشی و رابطه ی آن زن با استاد را بفهمد.

گزیده ای از کتاب

فرنگیس از سمت راست شروع کرد به تماشای پرده های نقاشی استاد. من در وسط ایستاده بودم و به هر طرف که او می رفت می چرخیدم و او را می پائیدم. مقابل بعضی از این تابلوها کمی مکث کرد، بعضی ها را ندیده می گرفت و می رفت. این زن یک تماشاکننده ی عادی نبود. خود را هنرمند هم نمی خواست جلوه دهد. از خود می پرسیدم برای چه اینجا آمده. این چه هوسی است؟ من همیشه او را از پشت سر می دیدم، به هر طرفی که او می چرخید من هم می چرخیدم. دیگر نمی خواستم به چشم های این زن نگاه کنم. از نگاهش پرهیز می کردم. می خواستم از پشت حرکات او را بدون اینکه تحت تاثیر افسون چشم ها و زیبایی صورت بشوم تحت نظر بگیرم.

هنرمند و خبره به نظر نمی آمد، اما مانند آدم های کنجکاو هم که هنگام تماشا بهتشان می زند و دهنشان باز می ماند نمی نمود. از کنار بعضی تابلوها تند رد می شد. گاهی مکث می کرد. ناگهان چندین قدم تند برمی گشت و پرده دیگری را زیر نظر می گرفت. گویی تمام پرده ها را می شناخت و در هر یک از آنها چیزی که دوست داشتنی بود می یافت. از وقتی که وارد دفتر شد، این زن نخستین بار بود که زبانش بند آمد. هنر استاد بر او تسلط یافت یا قدرت خاطرات گذشته او را کوبید؟ یا هردو؟

من مانند فرماندهی که نقشه ای را طرح و یا اجرا کرده و هر آن منتظر خبر پیروزی است، در اضطراب بودم، دلم می تپید، اما به کامیابی خود اطمینان داشتم. غیظم گرفته بود. بیخودی با خودم حرف می زدم، به خودم می گفتم: «به من بی اعتنایی می کنی؟ به من محل نمی گذاری؟ برای من آسمان و ریسمان می بافی؟ با آدمی که در زندگی از هیچ کس توقعی ندارد و به همین جهت زبانش دراز است؟ با آدمی که دیوانه استاد است؟ با آدمی که شب ها خواب چشم های تو را دیده؟ با من؟ با کسی که از همان نگاه اول ادا و اطوار تو را دریافت و فهمید با چه کسی سر و کار دارد؟ حالا ببینیم که کی شیرین زبانی می کند؟ حالا ببینیم که کی به خواهش و التماس می افتد؟ یقین داشته باش که افسون چشم ها همان بار اول بود. دیگر گذشت، من غافلگیر شدم. مردی چون استاد را از پا درآوردی دیگر باید به میل و اراده من باشی.»

محصولات مشابه