اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

چاچالک سرزمین توالت های طلا

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

185

شابک

9786008025344

نوبت چاپ

4

تاریخ تجدید چاپ

1401-10-28

سال چاپ

1401

وزن

155

کد محصول

79353

قیمت پشت جلد

900000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های طنزآمیز فارسی،قرن 14،مناسب برای 11تا16 سال،تصویرگر:سارا طبیب زاده)

تاریخ ورود محصول: 1398/04/10

قیمت برای شما: 900000ریال

توضیحات

کتاب چاچالک سرزمین توالت های طلا اثری است از احمد اکبرپور، با تصویرگری سارا طبیب زاده، به چاپ انتشارات هوپا.

چاچالک سرزمینی است با دشت های حاصل خیز، معدن های سرشار از طلا و چشمه های جوشان که از چهار طرف توسط کوه های بلند نوک سیاه احاطه شده است. چاچالکی ها اعتقاد دارند که پشت این کوه ها دنیا تمام می شود و تنها ساکنان جهان آن ها هستند؛ اما ناگهان اتفاقی غیر مترقبه می افتد و سر و کلۀ پرنده ای آهنی در چاچالک پیدا می شود، پرنده ای که با صدایی وحشتناک در میدان مرکزی شهر سقوط می کند و اتفاقا سر و کله چند نفر که بی شباهت به آدمیزاد نیستند از توی آن پیدا می شود. حالا کسانی که در چاچالک حرف شان تاثیر گذار است هرکدام نظرات متفاوتی درباره آن ها دارند و بعضی از آن ها دوست دارند افرادی که در دل پرنده ی آهنی هستند را با بیل و کلنگ از بین ببرند تا موقعیتشان دچار خطر نشود یا به زحمت نیفتند.

گزیده ای از کتاب

باران سیب زمینی به طرف سکو باریدن گرفت. به دلیل هیجان اولیه خیلی از سیب زمینی ها قبل از رسیدن به هدف به همدیگر می خوردند و متلاشی می شدند. سیب زمینی هایی که به مقصد می رسیدند به زانو، قوزک پا، کمر و پشت محکومان می خوردند که شامل دریافت جایزه ی اولین سیب زمینی نبودند. ناگهان یکی از سیب زمینی های گنده و یغر، درست مثل اینکه فهم و کیاستی توی سرش باشد، صاف راهش را گرفت و از میان سیب زمینی ها به طرف سکو رفت. بعد از چند لحظه اولین سیب زمینی به طاق پیشانی مرد رنگی خورد و او را کله پا کرد. گل دهان در میان سر و صدا و هیجان افسار گسیخته رو به کوه مراد و اژدر داد کشید: «حق کشی نکنید، جایزه را بنویسید به نام گل گیسو.» و دست یکی از اعضای هیئت رئیسه ی زنان فرهیخته را بالا برد. داوران اشاره کردند که خفه، ما خودمان همه چیز را زیر نظر داریم.

کم کم سر و کله ی بقیه ی محکومان نیز از رگبار سیب زمینی ها، در امان نماند. زن رنگی و دختر و پسرش سرشان را خم کرده بودند، جیغ می کشیدند و با دست صورتشان را پوشانده بودند.

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و همه را سردرگم کرد، مردم، هیئت داوران و کام روا. گل مژه زیر رگبار سیب زمینی ها سمت سکو رفت و درست کنار دختر و پسر نوجوان ایستاد. رگبار سیب زمینی ها تا حدود زیادی کم شد. بعضی ها همچنان ادامه می دادند و بعضی ها با فریاد از او می خواستند که قتلگاه را ترک کند.

محصولات مشابه