اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پیپ بارتلت 3 (راهنمای هیولاهای دریایی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

148

شابک

9786004624251

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-03-04

سال چاپ

1400

وزن

124

کد محصول

86750

قیمت پشت جلد

490000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوان آمریکایی،قرن21م،مناسب برای بالای 10سال)

تاریخ ورود محصول: 1398/10/21

قیمت برای شما: 490000ریال

توضیحات

کتاب پیپ بارتلت 3 (راهنمای هیولاهای دریایی) اثری است از مگی استیف واتر و جکسون پیرس به ترجمه فرزانه مختاری و چاپ انتشارات پرتقال.

پیپ بارتلت به خاطر کمکی که به تک شاخ ها کرده از طرف صاحب یکی از آن ها  دعوت شده تا به مدت یک هفته در خانه ی ساحلی لوکس او اقامت کند و بنابراین پیپ فرصتی پیدا می کند تا موجودات دریایی گوناگونی را ببیند. در همین سفر است که او با معمایی جدید هم رو به رو می شود معمایی که دیگران را حسابی می ترساند اما پیپ و توماس را علاقه مند می کند تا یک بار دیگر خودشان را به چالش بکشانند و از رمز و راز ماجرا سردرآورند.

گزیده ای از کتاب

توماس جیغ کشید و پشت من قایم شد.

گفت: «پیپ، واقعا با خودت چه فکری کردی؟»

سعی کردم آرامش کنم. گفتم: «توماس! همه چی رو به راهه! منظره هم فوق العاده ست. داری از دست می دیش ها!» منظره واقعا فوق العاده بود. از یک طرف می توانستم اقیانوس آبی را ببینم که تا بی نهایت می رفت و می رفت تا این که رنگش از آبی کم رنگ به بنفش تبدیل می شد و گردشگاه ساحلی که درست آن وسط شبیه نشان لای کتاب بود. در طرف دیگر هم می توانستم سقف همه ی مغازه های کوچک و بعد آن طرف تر هم خانه های ساحلی پاستلی رنگ را ببینم. از این بالا نمی توانستیم صدای جمعیت را بشنویم، ولی می توانستیم آن ها را ببینیم؛ چند صد نفر آدم با کلاه آفتاب گیر و لباس های تابستانی که توی محوطه ی پایین قدم می زدند. میزی را که خارچنگک ها آن جا بودند، پیدا کردم و دست تکان دادم؛ البته می دانستم که نمی توانند من را ببینند.

با چرخ و فلک سه بار دور زدیم؛ چون کس دیگری نبودکه بخواهد سوارش شود. مسئول دستگاه ما را دوباره آن بالای بالا نگه داشت. تا الان، توماس دیگر از پشت سرم بیرون آمده بود و داشت به منظره لبخند می زد.

«عالیه! ببین! می تونی سقف آکواریوم رو از این جا ببینی. فکر کنم اون قسمت مخصوص لیز کراکنه…»

«راست می گی! فکر کنم…» خودم حرفم را قطع کردم و چنان نفسم را حبس کردم که شک ندارم توماس فکر کرد توی دردسر افتاده ایم. دوباره آمد پشت سرم قایم بشود که من  یک دفعه خودم را عقب کشیدم.

توماس بدون این که از پشت سرم بیرون بیاید، پرسید: «چی شده؟»

«اون لکه های دایره ای. می دونستم آشناست!»

«منظورت چیه؟»

به گردشگاه ساحلی و بعد آکواریوم اشاره کردم. «اون ها مثل لکه های مکنده های بازوهای لیزکراکن روی لباس غواصی مربی هستن.»

توماس سرش را تکان داد و گفت: «ولی این یعنی…»

با سر حرفش را تایید کردم. «خرابکار یه لیزکراکنه!»

محصولات مشابه