اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پینوکیو (رمانهای جاویدان جهان)،(لب طلایی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

جیبی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

288

شابک

9786003539525

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-08-21

سال چاپ

1401

وزن

240

کد محصول

107481

قیمت پشت جلد

1500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های ایتالیایی،قرن 19م،لب طلایی)

تاریخ ورود محصول: 1400/07/19

قیمت برای شما: 1500000ریال

توضیحات

کتاب پینوکیو: اثر کارلو کولودی است با ترجمه ی بهروز غریب پور و چاپ انتشارات افق.

کتاب حاضر داستان پرماجرای یک عروسک چوبی است. پیرمرد نجاری به نام پدر ژپتو که در یک دهکده زندگی می کند بچه ای ندارد و با درست کردن اشیای چوبی امرار معاش می کند. او با ساختن عروسک چوبی به نام پینوکیو باور می کند که کودکی دارد. فرشته ی مهربان با زنده کردن عروسک، آرزوی پیرمرد را برآورده می کند اما بازیگوشی و شیطنت های پینوکیو تمامی ندارد و همیشه از دست پدر ژپتو فرار می کند. در طول داستان پینوکیو با آدم ها و شخصیت های فراوانی از جمله: روباه مکار و گربه نره برخورد می کند که او را به سمت مصیبت هایی می کشانند.

گزیده ای از کتاب

پینوکیو به خودش گفت که این بار حتما جواب می دهد، اما زهی خیال باطل! مار تکانی نخورد و جوابی نداد.

البته مار همان مار چند ساعت پیش نبود؛ دود دمش فروکش کرده بود و خودش هم مثل چوب، خشک و بی حرکت شده بود. پینوکیو اطمینان پیدا کرد که مار مرده. این شد که دست هایش را به هم مالید و بدون ترس و با خیال راحت آماده شد تا از روی مار بپرد، اما به محض اینکه خودش را آماده ی پریدن کرد مار مثل فنر از جا جست و عروسک چوبی را چنان ترساند که او از شدت ترس کله معلق زد و توی گل افتاد و بعد از آن، شلنگ تخته انداخت تا خودش را از مار دور کند، اما هول و هراس و دستپاچگی اش هرکسی را به خنده می انداخت. حتی مار را. مار چنان خنده اش گرفته بود که نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. قهقهه هایی می زد که تمام تن و بدنش می لرزید و اینکه می گویند: فلانی از شدت خنده روده برشد، وصف حال مار نگون بخت بود که از شدت خنده روده بر شد و مرد.

پینوکیو خیالش که راحت شد تصمیم گرفت تا پیش از تاریک شدن هوا خودش را به خانه ی پریزاده برساند. باز با همان سرعت شروع کرد به دویدن، اما احساس کرد به شدت گرسنه است و نای دویدن ندارد. اطرافش را نگاه کرد، باغ انگوری را دید که دیوار کوتاهی به دورش کشیده شده بود. فکر کرد: «اگه چندتایی انگور بندازم بالا، گرسنگی دست از سرم بر می داره.» و دست به کاری زد که ای کاش هرگز نمی زد: از دیوار باغ بالا رفت و وارد باغ شد. اما هنوز دستش به شاخه ی انگور نرسیده بود که صدای ترق دو تیغه ی آهنی شنید و گرفتار تله شد، دنیا جلوی چشمش سیاهی رفت و از شدت درد زمین و زمان دور سرش گشت. متوجه شد که پایش لای تله ای که برای گرفتار کردن و به دام انداختن راسوها و دزدهای مرغ و خروس کار گذاشته بودند، گیر کرده. پینوکیوی بیچاره به دام افتاده بود.

محصولات مشابه