اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پیام گم گشته (عرفان بومیان استرالیا)

وضعیت: موجود
امتیاز:
مترجم
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9786007996355

نوبت چاپ

5

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-22

سال چاپ

1401

وزن

252

کد محصول

101294

قیمت پشت جلد

1100000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/12/13

قیمت برای شما: 1100000ریال

توضیحات

کتاب پیام گم گشته: عرفان بومیان استرالیا اثر مارلو مورگان است به ترجمه ی فرناز فرود و چاپ انتشارات کلک آزادگان.

کتاب پیش رو حاصل سفر چهار ماهه ی نویسنده در بیابان های استرالیا و همزیستی با قبیله ای است که فرصت لمس و تجربه زندگی جدید و متفاوتی را برای مورگان فراهم آورد. فرصتی که دیدگاه او را تغییر داد و به دگرگونی شخصی اش منجر شد.

مورگان در سفر کوتاه خود نوعی دیگر از ارتباط با جهان هستی و کائنات را مشاهده می کند، با باورها و عقایدی متفاوت آشنا می شود و خود را با دنیای رو به نابودی انسان هایی که با زندگی شهری گره خورده اند رو به رومی بیند. او ارزش، قدرت و یکتایی زندگی را در می یابد از اهمیت ارتباط با طبیعت آگاه می شود و درس های معنوی بسیاری را می آموزد.

آن چه نویسنده در کتاب حاضر جای داده شرحی است از سرگذشت خودش در دوران متفاوت زندگی اش که هر فرد باید پیام ویژه ی خود را از آن دریابد.

گزیده ای از کتاب

در حالی که برای نخستین بار واقعا ترسیده بودم، به سوی پناهگاه دویدم و آن چه را دیده بودم، با اوتا در میان گذاشتم. او به «بزرگ تر» قبیله خبر داد. همه افرادی که در آن نزدیکی ایستاده بودند، به ما پیوستند. انتظار کلامی را می کشیدم. آموخته بودم که افراد قبیله مردم حقیقی به راحتی کلامی را بر زبان نمی آوردند، بلکه همواره فکر می کنند و سپس سخن می گویند. مدتی طول کشید تا اوتا پیام «بزرگ تر» قبیله را به من منتقل کرد. مشکل، بوی ناخوشایند تن من بود. راست می گفتند. هم خودم بوی بد بدنم را حس می کردم و هم می توانستم از حالت چهره دیگران بفهمم که بوی بدنم را حس می کنند، اما متاسفانه راه حلی نداشتم. آب به اندازه ای کم یاب بود که نمی توانستیم آن را صرف شست و شوی بدنمان کنیم. بدن همراهان سیاه پوست من بوی بدی نمی داد. فقط من دچار این مشکل بودم و آن ها به خاطر من رنج می بردند. گمان می کنم تا حدودی این مشکل به این موضوع مربوط می شد که بدنم پیوسته در حال سوختن و پوست اندازی بود و در ضمن، چربی سموم ذخیره شده در بدنم نیز در حال آب شدن بود. هر روز لاغرتر می شدم. البته نداشتن اسپری خوش بو کننده و کاغذ توالت هم بی تاثیر نبود. موضوع دیگری هم وجود داشت؛ می دیدم آن ها اندکی پس از غذا خوردن به صحرا می روند و روده شان را خالی می کنند. مدفوع آن ها بوی شدیدی را که در فرهنگ ما عادی به شمار می رود، نداشت. تردیدی نداشتم که در نتیجه پنجاه سال شیوه تغذیه من در جهان مدرن، به اندازه ای سم در بدنم انباشته شده که مدتی طول می کشد تا بدنم را از همه سموم پاک کنم. شاید اگر مدت بیش تری در بیابان می ماندم، سموم بدنم به کلی دفع می شد.

محصولات مشابه