اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پشت ابر های سیاه

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

488

شابک

9789642161508

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1398

وزن

521

کد محصول

114073

قیمت پشت جلد

580000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/24

قیمت برای شما: 580000ریال

توضیحات

کتاب پشت ابرهای سیاه، اثر دل آرا دشت بهشت است به چاپ انتشارات شقایق.

شخصیت اصلی داستان کتاب دختری به نام غزاله است که عامل بدبختی، ورشکستگی و بی آبرویی پدرش را شخصی به نام کیانمهر عابدی می داند. با مرگ پدر غزاله و نابود شدن ثروتش، ضربه ی بدی به او وارد می شود. دوست پدرش «آقای شیخی» تمام سعی خودش را می کند تا فکر او را از کینه ای که نسبت به رئیس پدرش دارد، دور کند، اما دیدار دوباره کیانمهر عابدی که دختر او را مسبب تمام بدبختی های خانواده اش می داند، قدرتی مضاعف به غزاله می دهد تا نقشه ی انتقامش را عملی کند. کیانمهر آدم باهوشی است و درست به موقع متوجه هدف غزاله می شود و جلوی او را می گیرد. این نقشه به جای اینکه آنها را مقابل یکدیگر قرار دهد، کنار هم نگه می دارد.

گزیده ای از کتاب

نفس عمیقی گرفتم و با لحن محکم ادامه دادم:

-اگر به خاطر همون موضوع قبلی یعنی مالیات به این جا اومدین…

لبخند کجش که نشونه ی تایید همین حدس بود باعث شد اخمم غلیظ تر بشه و به در بزرگ اشاره کردم و گفتم:

-راه خروج از این سمته.

پا چرخوندم تا به سمت دفتر برم که با صداش متوقف شدم:

-اصلا به پدرت نرفتی! اون خیلی مودب و خونگرم بود!

برای یه لحظه بابامو بین زمین و آسمون معلق دیدم و چیزی به قلبم چنگ زد. اشک به چشم هام می دوید اما با نفس عمیقی تصویر معلق پدرم رو از ذهنم پس زدم و به خودم مسلط شدم، به سمتش چرخیدم و با پوزخندی گفتم:

-بله؛ اما بنده کارآموز آقای شیخی بودم، نه پدرم!

سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت:

-اوه البته! آقای شیخی یه حسابدار وارد و یه کم بداخلاق بود.

قدمی برداشت که باعث شد سینه به سینه بشیم، سرش رو کمی خم کرد تا هم قدم بشه و با صدای آروم و لحن ترسناکی گفت:

-و امیدوارم درستکار بودن آقای شیخی رو هم به ارث برده باشی تا دیگه ترس از دست دادن اموالم رو نداشته باشم.

دندون هام رو به هم فشردم تا جلوی خودم رو بگیرم و نگم که:

-همه مثل خودت آشغال و مال مردم خور نیستن!

اما ترسیدم متوجه کینه ام بشه و حساس ترش کنم، پس زبون به دهن گرفتم و به سختی لبخند زدم و گفتم:

-حتما… خیالتون راحت باشه!

سرش رو با تاخیر چندبار تکون داد و در حالی که فاصله می گرفت با لحن محکمی گفت:

-در ضمن… هر بار که دلم بخواد می آم و نه شما و نه حتی داریوش یا هیچ کس دیگه، نمی تونین جلوم رو بگیرین.

چرخید و به سمت در خروجی رفت، بدنم از خشم می لرزید. کاش قدرت این رو داشتم که خرخره اش رو بجوئم! لب هام لرزید و اشکم روی گونه ام ریخت و زیر لب زمزمه کردم:

-آخ محمد… کاش این جا بودی تا با نصیحت هات آروم بشم.

محصولات مشابه