اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پروفسور فوفو

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

189

شابک

4424124038715

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-08-03

سال چاپ

1400

وزن

158

کد محصول

88305

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1398/11/29

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب پروفسور فوفو اثری است از معصومه میرابوطالبی به چاپ انتشارات کتاب جمکران. این کتاب داستان دختری به نام سحر را از زبان او روایت می کند، دختری زرنگ و تر و فرز که با دیدن آدم های مختلف خیلی زود همه چیز را درباره ی آن ها کشف می کند اما امان از خانم پروفسور فوفو! که سحر با این همه استعداد و تلاشی که برای سر درآوردن از کار او کرده هنوز چیزی دستگیرش نشده و حسابی استعدادش زیر سوال رفته است. تنها چیزی که از پروفسور فوفو برای سحر آشکار شده این است که این خانم در مدرسه زندگی می کند اما حتی نمی داند که او شب ها کجا می خوابد!

گزیده ای از کتاب

زنگ سوم، زنگ ستاره دار بود. چند دقیقه ای از زنگ گذشته بود و هنوز پروفسور فوفو سرکلاس نیامده بود. هرکسی کاری می کرد. زینب و مژگان را نگاه کردم. داشتند تکلیف های زنگ ریاضی شان را با هم چک می کردند تا ببینند کدام را جواب داده اند کدام را نه، یا کدام را درست نوشته اند. همین کارهایشان بود که برای من اعصاب نمی گذاشت. در کلاس باز شد و خانم ناظم وارد شد. پس پروفسور فوفو کجاست؟ نکند آن باندپیچی دست، چیز خطرناکی بوده. حتما زخمی شده. خانم ناظم پشت میز معلم ایستاد و کف دست هایش را روی میز گذاشت.

کاری برای پروفسور فوفو پیش اومده. نمی تونن برای این زنگ بیان. پس خیلی آروم و بی صدا بشینید. توی راهرو نیایید و تکلیف های منزلتون رو انجام بدید.

بعد دست هایش را بالا آورد و با انگشت تک تک ما را نشان داد: «صدا از این کلاس بیرون نیاد.» و انگشتش روی من ثابت ماند. چشم هایم را ریز کردم و لبخند زدم. بعد از کلاس بیرون رفت. من که نمی توانستم اینجا بنشینم بدون اینکه بدانم در سرزمین گلیم گوش ها چه خبر است، پس سریع پریدم روی نیمکت کنار پنجره و به زینب گفتم: «دفترت رو بردار.» روی میز ایستادم و سرک کشیدم توی حیاط پشتی. هیچ خبری از پروفسور فوفو نبود. یواشکی رفتم توی راهرو می توانستم از حاج رحیم سراغ پروفسور فوفو را بگیرم. لابد دیده بود که پروفسور فوفو کی به حیاط پشتی رفته. یک دفعه صدای بلندی آمد و مدرسه لرزید. صدای عصبانی مدیر از دفتر آمد: «این ها دارن دوباره میلگرد خالی می کنن؟»

برگشتم توی کلاس. حتما الان می رفتند سراغ کارگرها و دعوا راه می انداختند.

صدای تق تق پیوسته ای شروع شد. تق تق اول آرام بود. مثل اینکه بچه های یک کلاس با هم پاهایشان را بکوبند روی زمین. اما بعد صدا بلندتر شد؛ خیلی بلندتر و اصلا قطع نمی شد. من از لای در، راهرو را نگاه کردم. مدیر و ناظم رفتند توی حیاط حالا می شد خوب سرک کشید. یک دفعه در کلاس رو به رویی باز شد. معلمشان گفت: «چه خبر شده؟»

محصولات مشابه