اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پرواز پروانه ها

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

92

شابک

9789641217060

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

121

کد محصول

102395

قیمت پشت جلد

240000


مشخصات تکمیلی :

(مجموعه داستان های فارسی،قرن 14،اهتمام:مریم بصیری)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/01

قیمت برای شما: 240000ریال

توضیحات

کتاب پرواز پروانه ها: اثر مریم بصیری است با تصویرگری مهسا برومند و چاپ انتشارات سروش.

کتاب حاضر مجموعه ای از داستان های کوتاه و خواندنی برای کودکان و نوجوانان می باشد.  این کتاب شامل 13 داستان به قلم نویسندگان مختلف است که به همت مریم بصیری گردآوری شده و در اختیار گذاشته شده اند. مطالعه کتاب پیش رو که از جذابیتی خاص برخوردار است و موضوع اکثر داستان های آن مربوط به حرم امام رضا می باشد، برای کودک پندهای زیادی را به همراه دارد.

گزیده ای از کتاب

یاسمن دلش می خواست زودتر به حرم برود. مادربزرگش همیشه از قشنگی حرم برایش تعریف می کرد. همین که به حرم رسیدند، حواسش رفت پی گنبدهای بزرگی که آنجا بود. همان طور که چادر مادرش را گرفته بود، به اطراف نگاه می کرد. ناگهان چشمش به ماشین های سفیدی افتاد که آرام آرام از این طرف حرم به آن طرف حرم می رفتند. خیلی قشنگ بودند. شبیه اتوبوس کوچکی بودند. قبلا شبیه آن ماشین ها را هیچ کجا ندیده بود. با خودش گفت این ماشین های کوچک حتما بچه اتوبوس هستند.

حیاط حرم خیلی بزرگ بود. یاسمن، هم خسته شده بود و هم دلش می خواست سوار آن ماشین ها بشود. به مادرش گفت: «مامان برویم سوار این ماشین ها بشویم؟ سوار همین بچه اتوبوس ها.» مادر دستی به سر یاسمن کشید و گفت: «نه عزیزم؛ این ها بچه اتوبوس نیستند. کسانی که پاهایشان درد می کند، سوار آن ها می شوند.» یاسمن همان طور که چادر مادرش را گرفته بود، خوب به کسانی که سوار ماشین شده بودند، نگاه کرد. همه شبیه مادربزرگش بودند و عصا داشتند. با خودش گفت پس اسم آن ماشین ها، «ماشین پادرد» است. یاسمن با خودش فکری کرد و خندید. تصمیم گرفت دفعه بعد عجله نکند و همراه مادربزرگش از هتل به حرم بیاید. فردا وقتی با مادربزرگ به حیاط بزرگ حرم رسید، به طرف جایی که ماشین های پادرد ایستاده بودند، رفت. چادر مادربزرگش را کشید و گفت: «مادربزرگ …! ماشین پادرد! مگر پاهای شما درد نمی کند؟ بیا برویم سوار بشیم.» مادربزرگ گفت: «مادر جان! مگر نمی بینی آنجا چقدر شلوغ است. بگذار کسانی که پایشان خیلی درد می کند، سوار بشوند.» مادربزرگ راه افتاد طرف گنبدها، اما یاسمن سرش را برگردانده بود و داشت به آن ماشین ها نگاه می کرد. خوب که نگاه کرد، دید آن ماشین های کوچک، در و پنجره نداشتند. حتما هرکسی سوارش می شد، حسابی خنک می شد. دلش می خواست مثل بچه ای که در بغل مادربزرگش سوار ماشین شده بود، باشد. می خواست مثل او برای بقیه مردم دست تکان بدهد و شادی بکند.

 

محصولات مشابه