اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

پرواز درناها

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

122

شابک

9786229812730

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

112

کد محصول

108514

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/24

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب پرواز درناها اثر جمال میرصادقی است به چاپ انتشارات آواهیا.

کتاب پیش رو یک رمان داستان کوتاه است که هم چون دیگر آثار نوشتاری هم ردیف خود از داستان های کوتاه مستقل و در عین حال به هم پیوسته شکل گرفته است. در حقیقت قسمت های مهم از زندگی هر شخصیت به شکل داستانی کوتاه روایت شده و از کنار هم قرار گرفتن آن ها رمانی یگانه به دست آمده است.

شهرزاد و شهریار از شخصیت های پرواز درناها هستند، دختر و پسری که روزی در کودکی هم بازی شدند، شهرزاد به شهریار گفته که برای دیدن اقوام و خویشانش از کشوری دیگر که به آن کشور آبی ها می گویند به دیار شهریار آمده، شهریار دوست دارد به جایی که شهرزاد می رود پا بگذارد از طرفی هم گمان می کند که شاید شهرزاد فقط دروغی گفته تا او خانه اش را پیدا نکند؛ این که چه می شود و در ادامه چه بر سر شهرزاد و شهریار و اطرافیانشان می آید، چه کسان دیگری به داستان می پیوندند و… رازی است پنهان در دل صفحات کتاب.

گزیده ای از کتاب

فریاد دزد، دزد که بلند شد، آن ها را به پشت بام کشاند. توی حیاط جا انداخته بودند و خوابیده بودند. گرما همه را از اتاق بیرون آورده بود. نیمه های شب بود. بی خوابی به سرش زده بود. به ستاره ها نگاه می کرد که پارچه آسمان را پولک دوزی کرده بود. شاخه درخت ها روی دیوار افتاده بود. سایه را روی دیوار دید. خیال کرد که شاخه ای روی شاخه دیگر افتاده. صدای فریادها که بلند شد، سایه، از شاخه ها جدا شد و روی دیوار دوید.

توی محله آن ها چند بار دزد آمده بود. هفته گذشته خانه حاج صابونچی را خالی کرده بودند. حاج صابونچی رفته بود به دیدن پسرش به شهرستان. همسایه ها دیده بودند که چند نفر قالی ها و اسباب ها را از خانه بیرون آورده بودند و توی وانتی ریخته و برده بودند.

خیال کرده بودند که حاج صابونچی می خواهد از محله آن ها برود.

همسایه ها روی پشت بام ریخته بودند. هرکدام چراغی به دست داشت. پشت بام ها به هم راه داشت. شب تاریکی بود. همسایه ها دور حاج آقا رضا جمع شده بودند. دزد به خانه او زده بود.

حاج آقا رضا می گفت:

«خداییش بود که خاله جیغ زد و ما رو از خواب پراند، وگرنه همه چیز رو بار کرده و برده بودن.»

نقره آلات و چیزهای کوچک قیمتی روی بام ریخته بود، جمع می کردند.

«می بینین از دستپاچگی سر راهش ریخته و دررفته.»

همسایه ها ردشان را گرفتند و به پشت بام دیگر رفتند و از آن جا به پشت بام دیگر. فحش می دادند و بد و بیراه می گفتند.

«مملکت شده پر از دزد، خانه ها رو روز روشن خالی می کنن و می برن، کسی نیست که جوابگو باشه.»

«مسلمونی رفته، نه حلالی، نه حرومی، دست همه به مال دیگری وا شده.»

محصولات مشابه