اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

وسوسه های ناتمام

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

164

شابک

9786226837514

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-05-12

سال چاپ

1400

وزن

132

کد محصول

104773

قیمت پشت جلد

330000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/12

قیمت برای شما: 330000ریال

توضیحات

کتاب وسوسه های ناتمام اثری است از ابراهیم حسن بیگی به چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

ایوب، جوانی محجوب و سالم که در اوضاع پرتلاطم کوفه، دل به دختر زید بن هلال، یکی از فرماندهان نظامی شهر، بسته است، برای جلب توجه دخترک به پدر او نزدیک می شود.

در این روزها که حسین بن علی (ع) همراه با خانواده و اندکی از یارانش راهی کوفه شده است، ایوب چیزی نمی فهمد و نمی بیند جز آن دختر سیه چشم. این دل بستن کم کم همه ی اعتقادات ایوب را می گیرد و در روز عاشورا او را در مقابل سپاه حق و کسی که همه ی زندگیش را مدیون اوست، قرار می دهد.

داستان عبرت آموز جای گرفته در کتاب پیش رو از وسوسه های ناتمام شیطان پرده برمی دارد و عاقبت پیروی از آن را به تصویر می کشد.

گزیده ای از کتاب

پیاله را پر کرد و گرفت طرفم. سرم را تکان دادم. یعنی نه. خالد پیاله اش را سرکشید و گفت: «بخور ایوب جان. یکی با دو تا فرقی نمی کند. یک گناه بیشتر برایت نمی نویسند».

باز خندید. زبیر با سر اشاره کرد که پیاله را از دستش بگیرم. گرفتم و گذاشتمش روی زمین. گفتم: «خداوکیلی شما چطوری به این راحتی این برج زهرمار را می خورید؟»

زبیر گفت: «چطوری اش را بعدها خودت متوجه می شوی. سرت که گرم شد و غم دنیا از سرت پرید می فهمی ایوب جان».

بعد رو به خالد گفت: «گفته بودمت که. این آقا ایوب پسر محجوب و سالمی است. اما من درستش می کنم. کاری می کنم که همرنگ جماعت شود».

با دست به پیاله شرابم اشاره کرد و گفت: «به جان سلیمه باید این یکی پیاله را هم سربکشی. فقط همین یکی».

عجب گیری کرده بودم. اگر پای سلیمه درمیان نبود، همین پیاله را می کوبیدم به صورتش. حیف که دست و بالم بسته بود. به ناچار پیاله را گرفتم دستم. خوردنش سخت بود. هنوز پیاله اولی گلویم را می سوزاند. با خودم فکر کردم حالا که یکی اش را خوردم، دومی اش هم روش. آن شب اصلا فکر نکردم که بعدها قبح شراب خواری خواهد ریخت و گناهش را نادیده خواهم گرفت.

هرچه بود آن شب، آن شب جهنمی سپری شد و آخر شب که آن ها رفتند، ایستادم جلوی چاه آب و دلو آب را بیرون کشیدم و ریختم روی سرم. یک بار، دوبار و تا سه بار که هم داغی سر و سینه ام کم شود و هم به قول خودم گناهش را پاک کنم. گناهی که بعدها دیگر احساسش نمی کردم و بعد از هر شراب خواری به سمت چاه آب و غسل و این چیزها نمی رفتم.

شده بودم ایوبی که زبیر می خواست. ایوبی که سپاه کوفه می طلبید که آن گونه باشد. شده بودم هم رنگ جماعتی که به اتفاق آن ها در چاه ویل شرارت فرو می رفتم.

محصولات مشابه