اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

واشینگتن سیاه (ادبیات جهان)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

402

شابک

9786222344566

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

369

کد محصول

114515

قیمت پشت جلد

1475000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 21م)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/06

قیمت برای شما: 1475000ریال

توضیحات

کتاب واشینگتن سیاه، اثر اسی ادوگیان است با ترجمه ی یوسف سلیمان سالم و چاپ انتشارات روزنه.

شخصیت اصلی داستان کتاب پیش رو پسری 11 ساله به نام جورج واشنگتن بلک است. او برده ای در مزرعه ی باربادوس است. جورج به کمک مردی مخترع، کاوشگر و مخالف برده برداری به نام «کریستوفر وایلد» وارد دنیایی می شود که در آن یک ماشین پرنده می تواند فردی را در آسمان حمل کند. جورج به این می اندیشد که می تواند از این طریق به زندگی آزاد و خوبی دست یابد. در این هنگام فردی به قتل می رسد و برای سر جورج جایزه می گذارند. کریستوفر و جورج مجبور می شوند همه چیز را رها کنند و با یکدیگر فرار کنند.

گزیده ای از کتاب

هرچند چنین چیزهایی را تجربه نکرده بودم، اما احمق هم نبودم. می دانستم مطابق آنچه از خدمتکاران خانگی انتظار می رود، باید خود را تمیز کنم و وضعیت شایسته ای به خود بگیرم؛ اما این ابزارها به خاطر رازآلود بودن شان عذاب آور نیز به نظر می رسیدند. در انتها پارچه کتان را برداشتم و پس از خیس کردنش روی صورتم کشیدم.

با دیدن چرک قرمز متمایل به قهوه ای روی پارچه مبهوت شدم. دستمال را با شدت بیشتری روی پوستم کشیدم: امتداد دیواره های بینی ام و پشت گوش هایم را ساییدم، چمباتمه زدم و لای انگشتان پاهایم را شستم و برخاستم و مشغول شستن چین های گردنم شدم. آب رنگ سیاه بسیار زیبا و مبهوت کننده ای به خود گرفته بود. شگفت زده و با احساس خارشی در پوستم به آب خیره شدم.

هنوز کسی دنبالم نیامده بود. ترسی فزاینده در وجودم حس کردم. بی تردید باید در جایی حاضر می شدم و برای انجام وظیفه ای تاخیر کرده بودم.

میخ دراز را محض اطمینان به زیر تشک سراندم و به راهرو رفتم.

با صدایی که برای آن سکوت بیش از اندازه بلند بود، فریاد زدم: «آقای تیچ، قربان؟ قربان؟»

هوا راکد و بسیار گرم بود، و بوی میوه ای مغزدار، نوعی خوراکی از خاک درآمده، و بوی سنگ تازه شسته شده را می داد. راهرو را از نظر گذراندم و اتاقی روشن از اشعه های خورشید دیدم که درونش ذرات گرد و خاک میان نور سفید غوطه ور بودند. پنجره ای از تابش نور خورشید می درخشید. وارد اتاق شدم، و زیر انگشتان برهنه پاهایم قالیچه مندرس بورگوندی را به سان جانوری سفت و بی جان حس کردم. لرزیدم. قدمی به عقب برداشتم و به آرامی به سوی درگاه بعدی حرکت کردم.

لحظه ای بعد او را دیدم.

یک لا پیرهن در آشپزخانه خالی ایستاده و پشت به پنجره کرده بودند. بشقاب تخم مرغی که رنگش به خاکستری می زد روی میز کناری اش دیده می شد.

محصولات مشابه