اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

همیشه مربی (ناگفته هایی از سیره ی تربیتی و فرهنگی مربی شهیدمحمد عبدی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9782000901877

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

254

کد محصول

101817

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه شهیدان،ایران)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/21

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب همیشه مربی (ناگفته هایی از سیره تربیتی و فرهنگی مربی شهید محمد عبدی) اثر حسن مجیدیان است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

کتاب پیش رو اثری است که به شکلی مختصر و ساده و تنها بر اساس واقعیت به روایت از زندگی شهیدی می پردازد که در طول عمر خود همواره به تربیت و رشد انسان ها و دستگیری از اطرافیانش می اندیشید، مردی که در قامت معلم و مربی خدمت می کرد و سرانجام در سن بیست و دو سالگی در حالی که در عملیات تعقیب و گریز قاچاقچیان شرکت داشت به آرزوی خود که شهادت بود نائل شد. این کتاب حاصل از خاطرات نویسنده از محمد عبدی و گفتگوهایی است که با دیگر افراد پیرامون این شهید بزرگوار صورت داده است، مجیدیان تلاش داشته تا محمد را آن گونه که دیگران درک می کردند به تصویر بکشد و چیزی از خیال خود به آن نیافزاید.

گزیده ای از کتاب

با رفیقم نشستیم داخل جلسه. خیلی تحویلم گرفت و چون تازه وارد بودم خوشامد گفت و با محبت نگاهم کرد. برای جلسه اول، آن قدر آن صحبت ها جالب بود که هنوز هم یادم هست. می گفت: «بچه ها، رفقا، کاراتون رو برای رضای خدا انجام بدین. این جوری که باشین، خدا هم براتون ارزش قائله. شما که مشغول کارهای عادی تون هستید، همون رو نیت کنید که برای خدا باشه. شما که می ری استخر شنا کنی و کیف کنی، همون جا نیت کن و یه غسل توبه هم برای خدا بکن. همون جا نیت کن که خدایا شنا می کنم تا شاداب بشم تا راه تو رو خوب برم. حتی غذا رو می شه برای خدا خورد. تا انرژی گرفت و کار کرد. راستی یادتون باشه سر سفره، قبل از پدر و مادر شروع نکنین. بذارید اول اونا دست به غذا ببرن، بعد شما حمله ور شید سمت سفره. پدر و مادر خیلی عزیزن. من همیشه با خودم می گم مادر، مظهر حضرت زهراست تو خونه و پدر هم مظهر امیرالمومنین. اگه با حضرت زهرا و آقا امیرالمومنین سر یه سفره بشینی چی کار می کنی اون وقت؟ چه جوری می شینی؟ چه جوری غذا می خوری؟»

این حرف ها چقدر برای من عجیب بود، به چهره اش که نگاه می کردم، در چشم هایش که دقیق می شدم، باور داشتم که حرف هایش مال خودش است، از دلش می گوید. آن عیادت و این رفتار خوب توی جلسه، حسابی من را کشاند به کار و فعالیت. همان وقت توی محلمان، وسط خاک سفید، با بچه ها یک هیئت راه انداختیم، هیئت مکتب الرسول صلی الله علیه و آله. تا شنید چه کاری کرده ایم، آمد سرکشی. جلسه اول و افتتاحیه خودش برای بچه ها صحبت کرد. آقا مهدی احمدلو را هم با خودش آورده بود برای مداحی و یک تیم از کوچک تر ها و بزرگ ترها را هم برای رونق جلسه اول ما با خودش همراه کرده بود. همیشه هم پیگیر بود که: «چه خبر؟ چه کارا می کنید تو هیئت؟ کم و کسر ندارید؟ و…»

محصولات مشابه