اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

همیشه در کنارت هستم (خاطرات شهید مدافع حرم نوید صفری)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

168

شابک

9786222850548

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

140

کد محصول

105563

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه شهیدان مسلمان،سوریه)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/06

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب همیشه در کنارت هستم: خاطرات شهید مدافع حرم نوید صفری، اثر سبحان خسروی است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

کتاب پیش رو زندگی شهید مدافع حرم نوید صفری را به تصویر می کشد. این کتاب روایتگر سیره زندگی این شهید والامقام از زبان مادر شهید، پدر او، همسرش و… است. همچنین به دلیل ارتباط تنگاتنگ آن بزرگوار با شهید محمدحسن خلیلی در تمام مراحل زندگی، بخش هایی از کتاب به این شهید بزرگوار اختصاص دارد. در انتهای کتاب به دست نوشته هایی از شهید نوید صفری و تصاویری از حضور جهادی وی در عملیات ها پرداخته شده است.

گزیده ای از کتاب

همسر شهید

بچه شیعه باید اهل مناجات باشه

چهارشنبه  شب ها پای ثابت هیئت هفتگی شان بود. به خادم هیئت می گفت: «اگه شهید هم بشم، حتما روضه هات رو میام.» مسئول هیئت دو فرزندش را در اثر سانحه تصادف از دست داده بود. بعد از این اتفاق، نوید هر هفته بعد از پایان مراسم آنجا می نشست و با تک فرزند باقی مانده مسئول هیئت  شوخی می کرد و سربه سرش می گذاشت؛ نویدی که بیشتر اوقات اهل فکر بود و سکوت، آنجا نوید دیگری بود. می گفت، می خندید، شوخی می کرد؛ فقط به دلیل شاد کردن پدر و مادری که داغ دو جوان بر سینه داشتند.

ماه رمضان پای ثابت هیئت مسجد ارگ و روضه ها و مناجات حاج منصور بود. خیلی دوست داشتم هر شب به مراسم حاج منصور بروم اما چون منزل ما و پدر نوید از هم دور بود به او گفتم: «اگه سختت نیست و امکانش هست، چند شب هم من رو به هیئت ببر.» دوست نداشتم از مناجات ماه رمضان بی بهره بمانم. نوید با تعجب گفت: «فقط چند شب! بچه شیعه باید اهل مناجات باشه، هر شب میام دنبالت، فقط با موتور، عیبی که نداره؟» با اینکه هیچ گاه موتورسواری نکرده بودم، قبول کردم. هرشب با موتور دنبالم می آمد، شب های ماه مبارک رمضان را در هیئت حاج منصور ارضی، گذراندیم، مناجاتی که هیچ گاه از خاطرم پاک نمی شود.

غذای روح

بعد از اتمام هیئت با موتور مرا به خانه می رساند. هر روز قبل از رفتنم به هیئت شربت آماده می کردم و در یخچال می گذاشتم. هرگاه به خانه می رسیدیم، یک لیوان شربت خنک به او می دادم و بدرقه اش می کردم. یک شب بهم گفت: «تو که این قدر به فکر غذای جسمم هستی، چقدر به فکر غذای روحمم هستی؟ برنامه ات برای تقویت اعتقادی و روحیم چیه؟» بهش گفتم: «از اون بابت خیالم جمع که خودت مواظب هستی».

محصولات مشابه