اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

همه هستی من (2جلدی)

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

730

شابک

9786001181269

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1392

وزن

810

کد محصول

35104

قیمت پشت جلد

250000

تاریخ ورود محصول: 1392/07/23

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب همه هستی من اثری است ساناز علمی به چاپ انتشارات ذهن آویز. این رمان دو جلدی روایتگر ماجرای دختری سرشاد و دل زنده به نام رهاست که از کودکی هم چون اسمش رها و پر انرژی بوده، او ظاهری چندان خیره کننده ندارد اما نوع رفتارش به گونه ای است که از دیگران متمایزش می کند و سبب می شود به او توجهی ویژه معطوف شود. رها دوران نوجوانی را پشت سر می گذارد و در آستانه جوانی قرار دارد؛ او کسی نیست که همچون دیگر هم سن و سال هایش به هرکسی دل بدهد و از هر نگاهی سرشار از احساس شود، اما در نهایت رها هم انسان است با همه عواطف و ویژگی های آدمی، عواطفی که عاقبت کار دستش می دهند و دل دخترک را می لرزانند، آن هم برای کسی که قرار است به زودی از کشور خارج شود و در دوردست ها به استقلالی که در نظر دارد برسد، هرچند گویا او هم حسی متفاوت به رها دارد.

گزیده ای از کتاب

بار دیگر زمان خداحافظی از راه رسیده بود. به سمت ساحل رفتم. دریای آن روز مواج و پرخروش بود. از حس شیرین امید لبریز بودم. احساس می کردم جداره های ترک خورده رابطه مان دوباره از نو شکل خواهد گرفت و این بار خوب می دانستم که نباید این خوشبختی را فدای چیزهای بی ارزش و بیهوده کرد. به سمت خانه سبز برگشتم و زیر لب زمزمه کردم: دوباره آمدم وقتی که چشم انتظارم نبودی. بازهم خواهم آمد. نمی توانم از این عشق دور بمانم. همه چیز را دوباره از نو خواهم ساخت. حال که با کوله باری از آرامش و اطمینان خاطر از عشق عزیزترین کسم به خانه باز می گردم.

نگاهم در دوردست در قاب پنجره آشپزخانه با نگاه سام گره خورد. او هم مثل من درگیر افکار خودش بود. ساینا و سیاوش آماده رفتن بودند. من و سام ناخواسته از هم فرار می کردیم. مثل عشق های دوره نوجوانی که از شرم و گریز لبریزند. بالاخره زمان وداع فرا رسیده بود. مشغول خداحافظی شدیم. تنها کسی که باقی مانده بود او بود. سیاوش و ساینا پیش از من از او خداحافظی کردند و داخل ماشین نشستند. برای آخرین بار رو به روی هم ایستاده بودیم. نسیمی ملایم از سمت دریا می وزید.

«خیلی مواظب خودت باش رها.»

به وسعت تمام دلتنگی هایم نگاهش کردم و در نگاه او حل شدم.

«تو هم همین طور.»

نگاهی که از عشق موج می خورد، مثل روزهای دور ملتهب و غرق از حس خواستن بود. در دل زمزمه کردم: برای چه با خود می جنگی سام؟ چرا می خواهی این رویا را از هر دویمان بگیری؟ چرا!؟

بی اختیار به سمت من آمد و مرا در آغوش گرفت. از حس زیبایی که هنوز هم در میانمان جریان داشت لبریز شدم. ما هر دو محکوم بودیم اما به کدامین گناه و کدامین تاوان هنوز هم نمی دانستم!

محصولات مشابه