اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

هزارتوی پن (رمان جوان13)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

280

شابک

9786003539587

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-29

سال چاپ

1401

وزن

283

کد محصول

113678

قیمت پشت جلد

1400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م،تصویرگر:آلن ویلیامز)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/10

قیمت برای شما: 1400000ریال

توضیحات

کتاب هزار توی پن، اثر کورنلیا فونکه و گی یرمو دل تورو است با ترجمه ی پیمان اسماعیلیان، تصویرگری آلن ویلیامز و چاپ انتشارات افق.

کتاب حاضر داستانی جادویی، تخیلی و قهرمانی را روایت می کند که از دنیای شوم و وحشتناک جنگ داخلی اسپانیا نشات می گیرد. مولف در این داستان دنیای واقعی را با دنیای اسطوره ای در هم می آمیزد.

شخصیت اصلی داستان یک شاهزاده خانم به نام اوفلیا است. دختری که همراه با مادر باردارش راهی سفر شده تا کنار پدر جدیدش زندگی کند. او می داند که گرگ شرور است و بی رحم ، اما بزرگ ترها نمی توانند چهره ی واقعی یکدیگر را ببینند، همان طور که مادرش از شخصیت واقعی گرگ بی خبر است. اوفلیا با یک موجود ساده لوح مرموز روبرو می شود، کم کم به هزارتوی داستان هدایت می شود که دنیایی جادویی را پیش رویش قرار می دهد.

گزیده ای از کتاب

وقتی مرسدس با نان و پنیر و نوشیدنی سفارش شده ی فرمانده وارد شد، سروان ویدال و افسرانش سرگرم طرح ریزی برای شکار آن افراد بودند. میزی که نقشه را رویش پهن کرده بودند، روزگاری میز غذاخوری آسیابان و خانواده اش بود. اما اکنون تنها چیزی که روی میز پیدا می شد، مرگ بود. مرگ و وحشت.

شعله هایی که در آتشدان می رقصیدند، سایه ی سرنیزه ها و تفنگ ها را روی دیوارهای سفید و خالی و چهره اش خم شده روی نقشه می انداختند. مرسدس سینی اش را پایین گذاشت و نیم نگاهی معصومانه به موقعیت های علامت خورده ی روی نقشه انداخت.

ویدال با صدایی به همان بی احساسی حالت چهره اش گفت:

«چریک ها در جنگل می مونن، چون حمله بهشون در اونجا کار سختیه. اون وامونده ها منطقه رو خیلی بهتر از ما می شناسن. بنابراین باید تمام راه های ارتباطی با جنگل رو قطع کنیم. اینجا، و اینجا.» انگشت پوشیده در دستکشش را، مثل موشک، روی نقشه کوبید.

مرسدس، دقت کن. به برادرت خبر بده می خواهند چه کار کنند، وگرنه برادرت در عرض یک هفته کشته می شود.

ویدال روی نقشه به نقطه ی آسیاب اشاره کرد و گفت: «غذاها و داروها رو همین جا ذخیره می کنیم. درست اینجا. باید وادارشون کنیم از تپه ها بیان پایین. در این صورت به طرف ما خواهند اومد.»

اینجا، مرسدس. همین جا انبارشان می کنند!

مرسدس با حوصله غذاها را روی میز می چید، خوشحال بود از اینکه به چشم هیچ کسی نمی آمد و درست مانند باقی اثاثیه ی اتاق به او نگاه می کردند، مثل میز و صندلی و آتشدان.

«باید سه تا پست فرماندهی جدید ایجاد کنیم. اینجا، اینجا و اینجا.»

ویدال نشان های مفرغی را روی نقشه جانمایی کرد. مرسدس چشم از دستان دستکش پوش او برنمی داشت.

محصولات مشابه