اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

هرگز رهایم نکن

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

275

شابک

9786008173717

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-02-13

سال چاپ

1400

وزن

297

کد محصول

92071

قیمت پشت جلد

790000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/08

قیمت برای شما: 790000ریال

توضیحات

کتاب هرگز رهایم نکن اثر کازوئو ایشی گورو است به ترجمه چکامه چاوشی و چاپ انتشارات آوای چکامه.

این کتاب روایتگر داستانی علمی تخیلی در فضای متفاوت و تاریک انگلستان، پیرامون گروهی از دانش آموزان است. کتی دختری 31 ساله است که ماجرای دراماتیک، عاشقانه، کم نظیر و توجه برانگیز خود را در ارتباط با دوستان صمیمی اش در دوران کودکی روایت می کند. او اکنون نزدیک به دوازده سال است که به عنوان یک پرستار فعالیت دارد و طی شش سال اخیر که حق انتخاب بیمارهایش را داشته به مراقبت از کسانی که نزدیک به خودش بوده اند رغبت بیشتری نشان داده، بیش تر بیمارنش کسانی هستند که در مدرسه هیلشم حضور داشتند، مدرسه ای به ظاهر معتبر که او دوران کودکی اش را در آن گذرانده است.

هرگز رهایم نکن اثری قدرتمند است که سرکشی و غرور انسان را مورد انتقاد قرار می دهد و از رفتار ناصحیح آدم ها با افراد آسیب پذیر و متفاوت حکایت می کند.

گزیده ای از کتاب

همان طور که گفتم، این بازی ای بود که کم و بیش همه ما در آن دخیل بودیم. اما این روت بود که دیگر گند قضیه را درآورده بود. او بود که همیشه وانمود می کرد تمام کتاب هایی را که بچه ها دست می گرفتند، خوانده است؛ و تنها او بود که فکر می کرد برای اثبات غنی تر بودن مطالعاتش، باید آخر رمان هایی را که بچه ها تازه به وسطشان رسیده بودند، تعریف کند. به همین دلیل، وقتی شروع کرد در مورد دنیل دروندا توضیح دادن، گرچه از این کتاب چندان لذتی نمی بردم، آن را بستم، نشستم و بی مقدمه گفتم: «روت، یه مدته می خواستم ازت بپرسم چرا هروقت می خوای با تومی خداحافظی کنی، می زنی به بازوش؟ میدونی که منظورم چیه.»

صدا البته ادعا کرد متوجه حرفم نشده است، به همین دلیل، صبورانه برایش شرح دادم که منظورم چیست. روت تا آخر به حرف هایم گوش داد و بعد شانه بالا انداخت.

«حتما این کار رو بی اختیار انجام میدم. حتما همین طوری عادت کردم.»

اگر چند ماه پیش بود، قضیه را همانجا درز می گرفتم؛ حتی شاید اصلا مطرحش نمی کردم. اما آن روز بعد از ظهر پیله کردم و برایش توضیح دادم که چطور آن کار از یک سریال تلویزیونی تقلید شده است. به او گفتم: «این کار ارزش تقلید نداره. کاری نیست که مردم واقعا اون بیرون انجام بدن، منظورم اون جا تو زندگی معمولیه، اگه این چیزیه که فکر می کردی.»

معلوم بود که خون، خون روت را می خورد، اما نمی دانست چطور مقابله کند. رویش را برگرداند و باز هم شانه بالا انداخت. گفت: «خوب، که چی؟ قضیه این قدرا هم گنده نیست. خیلی از ما این کار رو می کنیم.»

«منظورت کریسی و رودنی است؟»

تا این را گفتم، فهمیدم که خبط کرده ام. عاقبت از این دو نفر اسم برده و روت را گیر انداخته بودم. از کوره به در شده بود. مثل زمانی بود که در بازی شطرنج تا دستتان را از روی مهره ای برمی دارید متوجه می شود که اشتباه کرده اید… آتشی در چشمان روت درخشید و بعد با صدایی یکسره متفاوت گفت: «پس که قضیه اینه، اینه که کانی کوچولوی بینوا رو ناراحت کرده. روت به اندازه کافی به اون توجه نمی کنه. روت دوستای بزرگ و جدید پیدا کرده و دیگه مثل گذشته با خواهر کوچولوش بازی نمی کنه…»

محصولات مشابه