اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

هارمونی خونین

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

396

شابک

9786227365115

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

434

کد محصول

97432

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/26

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب هارمونی خونین اثری است از سحر ارغوان به چاپ انتشارات یوپا.

این کتاب روایتگر داستانی جنایی و ترسناک است که با قتل دختری بیست و پنج ساله آغاز می شود. در کنار جنازه ی ژیلا محمودی که صورتش براثر ضربه های چکش نابود شده است، یادداشتی با این مضمون پیدا می شود: “من می توانم، من قدرتمندم. شاید نفر بعدی تو باشی”. قتلی وحشتناک حاوی پیامی مرموز که دنباله دار می شود و مردم شهر را به ترس وامی دارد. انگیزه ی همگی این قتل ها انتقام است.

در فصل دوم روح قاتل که کارش ناتمام مانده، برای ادامه ی انتقام گیریش جسم شخصی را تسخیر می کند.

گزیده ای از کتاب

-رسیدیم، مامان جون تو رو خدا بگو چی شده؟

مادر آزاده خواست از ماشین پیاده شود که هادی مانعش شد:

-تو رو خدا حرف بزن.

دستهای مادر آزاده می لرزیدند که آنها را زیر چادر پنهان کرد. آزاده سرش را جلو آورده بود تا صدای مادرش را بشنود.

-تنها آرزوی من؛ خوشبختی و دیدن عروسی آزاده بوده و هست.

پلک هایش را روی هم فشرد و آرام لب زد:

-جور کردن اون پول برای ما محاله؛ شرط اون آدم رو قبول کردم تا خودم تو عروسی بچه ام باشم، اول و آخر باید به خواسته ی اون آدم تن می دادم. محمود با زن و زندگیش قمار کرد و خودش هم نیست تا ازم حمایت کنه.

اشک های آزاده تمام صورتش را خیس کرده بودند، هادی سرش را به صندلی تکیه داده بود و حرف نمی زد.

-من و هلما بعد عروسی برمیگردیم پیش اون آدم.

هادی سیبک گلویش لرزید و سوالش را برای بار چندم پرسید:

-به چه قیمتی؟ چه اتفاقی افتاده؟

مادر آزاده لبخندی زد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد.

-من و هلما باید توی یه سفر؛ بار موادی رو که اون آدم میخواد براش ببریم، از ما به عنوان پوشش استفاده میکنه، بعد از اون به عقدش در میام.

هادی از شنیدن این حرف صورتش سرخ شده بود و آزاده با مشت توی سر خودش کوبید:

-معلوم هست چی میگی مامان؟ داری خودت و هلما رو به کشتن میدی.

مادر آزاده با عصبانیت سرش داد کشید:

-مگه راه دیگه ای هم هست؟

آزاده کمی صدایش را بالا برد:

-آره. ما فرار می کنیم.

مادرش خندید و سرش را تکان داد:

-آدماش سایه به سایه ما رو تعقیب می کنن، الان هم همین اطرافن.

این را گفت و زیر لب خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد.

محصولات مشابه