اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

نیکوتین

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

836

شابک

9786227365320

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-03-26

سال چاپ

1400

وزن

713

کد محصول

102204

قیمت پشت جلد

2000000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/29

قیمت برای شما: 2000000ریال

توضیحات

کتاب نیکوتین: اثر شقایق لامعی است به چاپ انتشارات پویا.

کتاب حاضر که زاییده تخیل نویسنده است، داستانی بسیار زیبا و خواندنی را روایت می کند؛ که شخصیت دختر زیرک و پر جنب و جوش و خودساخته ای به نام افرا دارد، او  طی سفری با دوست خود ماهگل و همسرش به شمال می رود و در این مسیر  با پسری به نام وریا آشنا می شود که افرا را به دنیایی دیگر که پر از اتفاقات جالب و ترسناک است، می برد. افرا نمی داند که آینده ای برخلاف تصور در انتظار آنهاست. در این اثر خواننده با کتابی شیرین و خواندنی رو به رو است که نمی تواند به راحتی آن را زمین بگذارد.

گزیده ای از کتاب

وریا خیلی خاص بود؛ خاص ترین پسری که دختری مثل من می توانست در زندگی اش داشته باشد. حامی بود. صاف و یک رنگ بود و این قضیه را، بارها و بارها مستقیم و غیر مستقیم به من ثابت کرده بود اما آن لحظه، اطلاعات مثبتم در رابطه اش به اوج رسیده بود. گفته بود خودش زندگی اش را از خانواده جدا کرده اما آن شب، وقتی پشت فرمان یکی از گران قیمت ترین ماشین های ممکن دیدمش، تازه فهمیدم توانستن و نخواستن چه معنایی دارد.

تازه فهمیدم خود ساخته بودن یعنی چه. با آن تماس ها و پیگیری هایی که از حاجی در سفر دیده بودم و اظهارات ماهگل که گفته بود حاجی اصرار دارد که وریا کنار دست خودش باشد و کار کند، سخت نبود فهمیدن این که این پسر حمایت پدرش را فقط با یک اشاره دارد. آن لحظه داشتم به همین ها فکر می کردم که آن طور بیشتر و بیشتر شیفته اش می شدم. وریایی که با توجه به شرایطش، قدرتش را داشت که طور دیگری زندگی کند. که انتخاب های دیگری داشته باشد. که حتی یک لحظه به خودش سختی ندهد اما انگار، اصلا در این وادی ها نبود و از سیاره ی دیگری آمده بود که مثلش را در سیاره ی خودمان ندیده بودم.

-تو فکری!

با صدایش به خودم آمدم و به خیابان نگاه کردم؛ هیچ نمی دانستم کجا می رویم. اهمیتی هم نداشت دانستنش. کاملا چرخیدم به طرفش و پرسیدم:

-جشنی که می گی، همین جشنیه که حاجی قراره به مناسبت نیمه شعبان بگیره؟

سر تکان داد و من، در حالی که سعی می کردم هیجانم را در صدا و لحنم به نمایش نگذارم، گفتم:

-ماهگل من رو هم دعوت کرده.

کوتاه نگاهم کرد و لبخند دل نشینی زد اما با بدجنسی گفت:

-فکر نمی کردم ماهگل دختر عاقلی باشه.

خندیدم و گفت:

-پس قراره برای اولین بار با هم بریم مهمونی!

چقدر خوب بود لحظه ها کنارش.

Array