اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

نجواگر

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

368

شابک

9786007141915

نوبت چاپ

9

سال چاپ

1401

وزن

332

کد محصول

105926

قیمت پشت جلد

1400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 21م،از پرفروش های نیویورک تایمز و ساندی تایمز)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/19

قیمت برای شما: 1400000ریال

توضیحات

کتاب نجواگر نوشته الکس نورث است که به همت میلاد بابانژاد و الهه مرادی به فارسی برگردانده شده و از سوی انتشارات نون به چاپ رسیده است.

نجواگر رمانی رمزآلود، ماجراجویانه و جنایی است که خواننده را به سادگی با خود همراه می سازد و با غرق ساختن او در ماجرای خود، حسی از رضایت را در وجودش تزریق می کند.

داستان کتاب از ماجرای زندگی چند نسل حکایت دارد؛ پدر و پسری به دنبال پیدا کردن آرامش و بناساختن یک زندگی جدید به شهری کوچک نقل مکان می کنند، شهری با گذشته ای تاریک که حقایقی ترسناک درباره آن وجود دارد؛ یک قاتل زنجیره ای پیش از این جان پنج نفر از اهالی را گرفته است. نجواگر، کسی که با زمزمه هایش طعمه ها را از خانه بیرون می کشد و بعد آن ها را به کام مرگ فرو می فرستد، دستگیر شده و مورد محاکمه قرار گرفته اما با حضور پدر و پسر در شهر کوچک باری دیگر اتفاقی شبیه به آن چه که در گذشته رخ داده به وقوع می پیوندد؛ یک پسر جوان ناپدید می شود و دوباره زمزمه هایی از حضور نجواگر به گوش می رسد. گویا این بار نوبت به پسر تازه وارد رسیده تا با شنیدن صداهایی نجواگونه از محل امن خود خارج شود و مرگ را در آغوش بگیرد.

گزیده ای از کتاب

واقعا جای تحسین داشت، ده دقیقه از تلفنم نگذشته بود که دو مامور پلیس دم در خانه پیدایشان شد. بعد از آن، همه چیز شروع کرد به خراب شدن.

باید برای اتفاقی که افتاد مسئولیت خودم را قبول می کردم. ساعت چهار و نیم صبح بود و من هم خسته و وحشت زده بودم و نمی توانستم درست و حسابی فکر کنم. برای همین، داستانی که تعریف کردم جزئیات خوبی نداشت. اما در این اتفاقات، نقش جیک انکارناپذیر بود.

وقتی برگشتم داخل تا به پلیس زنگ بزنم، دیدم پایین پله ها نشسته، زانوهایش را با دستانش روی سینه اش جمع کرده و سرش را میان آن ها مخفی کرده است. بالاخره، آن قدری آرام شدم که بتوانم جیک را هم آرام کنم و بعد، به پذیرایی بردمش و او هم انتهای مبل کز کرد و اصلا حاضر نشد با من صحبت کند.

تمام تلاشم را کردم که ترس و استیصالی را که حس می کردم مخفی کنم. احتمالا، زیاد هم موفق نبودم.

حتی وقتی ماموران پلیس در پذیرایی به ما پیوستند، جیک در همان موقعیت ماند و تکان نخورد. حتی همان موقع هم به خوبی شکاف و فاصله بینمان را می دیدم و مطمئن بودم که این موضوع برای پلیس ها هم روشن و واضح است. دو نفرشان -یک مرد و یک زن- مودب بودند و چهره شان، در مواقع لزوم، حالت نگران و همدلانه می گرفت، اما زن مدام کنجکاوانه جیک را نگاه می کرد و حس کردم تمام نگرانی چهره اش برای اتفاقی نیست که برایش تعریف می کنم.

بعد، مامور مرد به یادداشت هایی رجوع کرد که برداشته بود.

«جیک قبلا توی خواب راه می رفته؟»

گفتم: «خیلی کم، اما نه زیاد و فقط هم به اتاق من می اومد. هیچ وقت، این جوری از پله ها پایین نرفته بود.»

البته، اگر واقعا پایین آمدنش در خواب بوده باشد.

محصولات مشابه