اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

نت های چوبی

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

540

شابک

9786226667180

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1399-04-24

سال چاپ

1399

وزن

512

کد محصول

89436

قیمت پشت جلد

620000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/02/03

قیمت برای شما: 620000ریال

توضیحات

کتاب نت های چوبی اثری است از بیتا نگهبان به چاپ انتشارات برکه خورشید. داستان کتاب حاضر بستری تاریخی دارد و ماجرای آن با بررسی اسناد و مدارکی مستند روایت شده، اما به ناچار شخصیت هایی خیالی به آن پیوسته و گاه تخیل نویسنده نیز در آن دخیل شده است. ماجرا از بهمن ماه سال هزار و سیصد و بیست و هفت آغاز می شود و ضمن به تصویر کشیدن روزگار پریدخت، دردانه پدربزرگ، دختر جوانی که قرار است به زودی جشن ازدواجش با عماد، گل سر سبد فامیل، برگزار شود و آن چه که بر او می گذرد، اوضاع سیاسی و اجتماعی آن دوران را به نمایش می گذارد.

درست هنگامی که پریدخت برای گرفتن سفارش های خانواده به خیاطی موسیو رفته، ناگهان سکوت روز جمعه در هم می شکند و جمعیتی عظیم در خیابان ها در حال دویدن به یکدیگر طعنه می زنند، گویا شاه را در دانشگاه ترور کرده اند واین هیاهو حاصل همین اتفاق است. و اما حالا خبری از عماد نیست، عمادی که قرار بوده سری به دانشگاه بزند!

گزیده ای از کتاب

باید از ذوق لبخند می زدم. اما لبخند نزده ام شد بغض! بغض به سال ها در سکوت عاشقی کردن های عماد… به نجابت زیبایی که در نگاه و کلامش داشت همیشه… به سایه ای که پشت سرم داشتم و نمی دیدم… به شعری که برایم نوشته بود… صفحه اول کتاب “ولنگاری” صادق هدایت و همان موقع هدیه دادن، قول گرفت مخفیانه بخوانم و بعد بسوزانمش، اما کی دلش را داشت آن تک بیت مولانا را که با دستخط زیبایش گوشه یکی از صفحه ها نوشته بود به شعله ها بسپارد؟

تو دو دیده فرو می بندی و گویی روز روشن کو

زند خورشید بر چشمت که اینک من، تو! در بگشا

نگاه خیسم را گرداندم و به لباس های فاخر و عروس هایی که لبخندهای دلبرانه شان، حقیقتا دل می بردند و همان طور که بغضم را یکجا قورت می دادم، به این فکر می کردم که عاطفه حق دارد! برادرش ققنوس وار عاشقم بود!

-پریدخت؟ کجایی؟ با توام!

نگاه خندان، سمج و پر از شیطنش را که دیدم زیر لب جواب داد: جانم؟

دست زیر چانه ام زد و هرچه می توانست حسرت ریخت به کلامش.

-جانت بی بلا! نگران بی فکری های عماد نباش پریدخت! من عماد رو خوب می شناسم. برادر من هرچه قدرم که کله خراب باشه، هر چه قدرم که پاهاش روی این زمین بند نباشه، امکان نداره قدم از قدم برداره مگر از بابت تو خیالش راحت باشه. تو هنوز خبر نداری که چه قدر خوشبختی!

در دلم نالیدم: خبر دارم!

پایین موهایم را کشید و با مهربانی گفت: خره! تو کار خیلی بزرگی کردی! یادت رفته عماد چی بود؟

اخمی به ابروهایش داد با مهارت لنگه به لنگه شان کرد و همان طور که باد به غبغب می انداخت، ادامه داد: همه اش این بود… بداخلاق! عنق! ساکت و اخمو! من که می گفتم این پسر، آخرش عزب از این دنیا می ره و ما آرزوی عروسیشو به گور می بریم، نگو آقا آن چنان گلو گیر داده و هول تشریف داشتن که حتی معطل رخصت مامان هم نموندن! خودش پا شد رفت و…

با صدای کوبه ضعیف در، چیزی در قلبم فروریخت. برای یک لحظه همه نگاه ها با هم بلند شد و چرخید طرفم. نه منتظر پای لنگ شوکت ماندم که داشت به سختی از زیر ساتن عنابی و شکوفه هایش بیرون می خزید و نه حتی نیم نگاهی به آن صورت های نگران و سکوت ناگهانی اشان انداختم. فقط بلند شدم و با شرمی که زیر صدایم می لغزید، نجوا کردم: من در رو باز می کنم!

محصولات مشابه