اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ناپیدا

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

276

شابک

9789641222149

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

302

کد محصول

113777

قیمت پشت جلد

1000000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/16

قیمت برای شما: 1000000ریال

توضیحات

کتاب ناپیدا، اثر ملیحه ذوالفقاریان است به چاپ انتشارات سروش.

کتاب حاضر که به قلم ملیحه ذوالفقاریان به رشته ی تحریر درآمده است، داستانی از دوران جنگ را روایت می کند. دورانی که مردم با ترس و وحشت سر می کردند. داستان از زبان دختری روایت می شود که امدادگر ماهری است و در مسجد به مردم زخمی و مجروح کمک می کند. او رابطه ی خوبی با برادش طاها دارد. روزی مادرش تصمیم می گیرد به همراه فرزندانش از شهر برود، چرا که دیگر تحمل چنین وضعیتی را ندارد. دختر برای ماندن و کمک کردن به افراد مجروح، از برادرش برای پادرمیانی کمک می گیرد. با ماندن و کمک کردن به مجروحان و مردم او وقایعی را مشاهده می کند که لحظه به لحظه تلخ تر می شود. در این داستان امدادگر جوان از شرایط دردناک آنجا و اتفاقاتی که برای خودش و طاها پیش می آید، با خواننده سخن می گوید.

گزیده ای از کتاب

انگار با دیدن آن مرد دل و جرئت گرفتم. دست مجروح نوجوان را روی سینه اش ثابت کردم. راننده با احتیاط دو سمت شانه هایش را گرفت و من هم دو مچ پاهایش را. یا علی گفتیم و بلندش کردیم. هیکل نی قلیان نوجوان چقدر سنگین شده بود. کمرم تا بود و زیر چشمی دوروبرم را می پاییدم که از دیدن داخل ون تعجب کردم. صندلی نداشت و کفش موکت پهن شده بود. لکه های خشکیده خون تمامش را برداشته بود. یک زن و یک مرد و یک کودک مجروح هم داخل ماشین نشسته بودند و درد می کشیدند. کودک ترسیده و سرش را در سینه مرد که به نظر پدرش می آمد فرو برده بود. آن طور که مرد راننده، جوان را کف ون خواباند حتما خون راه حلقش را می بست و خفه می شد. پریدم بالا و گفتم: »مو امدادگرم، مو امدادگرم…» راننده تا حرفم را شنید به وضوح چهره اش باز شد و گفت: «خیالم راحت شد خواهر، بشین بریم…» در ون به هم خورد و ماشین راه افتاد. تازه بوی تیز و بدی به مشامم آمد که باعث شد چند ثانیه ای نفسم را نگه دارم. چاره ای جز تحمل نداشتم. خودم را به آن راه زدم و نفسم را ها کردم. سر مجروح را چرخاندم. به نظر چیزی داخل دهانش بود که راه نفسش را می بست. دو انگشتم را انداختم توی حفره دهانش و مورب به سمت بیرون چرخاندم. سه تکه دندان شکسته به همراه لثه از دهانش بیرون آمد و خون تیره و کدری شره کرد روی چانه اش. دور از چشم بقیه دستم را به سمت پنجره گرفتم و محتویاتش را بیرون انداختم. نگاهم به خیابان افتاد. یک لحظه فائز را کنار سه چرخه تکه تکه شده مشغول جمع کردن جنازه سوخته دیدم. با آن انفجار حتما چیز زیادی ازش باقی نمانده بود. صدای خرخر ضعیفی از نوجوان بلند شد که مرا امیدوار می کرد. کم کم مطمئن می شدم خونریزی دهانش به خاطر شکستن دندان و فکش بوده نه چیز دیگر.

محصولات مشابه