اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

نامه هایی از فانوس دریایی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

232

شابک

9786004624626

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1399-04-03

سال چاپ

1399

وزن

195

کد محصول

82514

قیمت پشت جلد

430000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،مناسب برای بالای 12سال،برنده ی جایزه،در فهرست کتابهای منتخب)

تاریخ ورود محصول: 1398/07/07

قیمت برای شما: 430000ریال

توضیحات

کتاب نامه هایی از فانوس دریایی اثری است از اما کرول به ترجمه شروین جوانبخت و چاپ انتشارات پرتقال. این کتاب داستان دختری به نام اولیو و خانواده اش را در روزهای جنگ جهانی روایت می کند. هنگامی که او و خواهر و برادرش برای تماشای فیلمی به سینما رفته اند، سوکی از آن ها جدا می شود تا کاری انجام دهد، اما بعد از رفتن او هشداری برای ترک سالن اعلام می شود؛ الیو همراه با کلیف از سالن خارج می شوند، آن ها به دنبال پیدا کردن سوکی هستند، اما گویا سوکی به دنبال کاری مرموز و مهم از سالن خارج شده و قراری شاید محرمانه داشته است. الیو درست لحظاتی قبل از انفجار یک بمب سوکی را پیدا می کند اما بعد از آن خبری از سوکی نیست. چند وقت بعد او و برادرش به ساحل دوون فرستاده می شوند و الیو از ماجرایی مرموز سردر می آورد؛ از نامه نگاری های خواهرش با این منطقه و اتفاقی خطرناک که ممکن است برایش رخ داده باشد.

گزیده ای از کتاب

همان طور که داشتم در خیابان می دویدم، بقیه هم از خانه هایشان بیرون می آمدند؛ خانم هایی که هنوز پیش بند تنشان بود، پیرمردها با عرق گیرهایشان، بچه هایی که چشم های خواب آلودشان را می مالیدند.

خوشحال بودم که همان لحظه کلیف را پیدا کردم. روی پله های پست خانه کنار کویینی ایستاده بود. سعی کردم او را سریع به داخل پست خانه ببرم. داشتم فکر می کردم که زیر زمین، پناهگاه خوبی است.

کلیف فریاد زد: «ول کن، اولیو. هیچ کس فرار نکرده توی خونه ش.»

باور کردنی نبود؛ اما از نگهبان حمله ی هوایی خبری نبود. انگار نگهبانی هم در راه نبود تا به این جا برسد. آن قدر همه خونسرد به نظر می رسیدند، انگار داشتیم مسابقه ی اسب دوانی یا کارناوال تماشا می کردیم. با خودم عهد کرده بودم کلیف را تنها نگذارم؛ عصبانی زیر لب غرغر کردم که به پناهگاه نرفتن احمقانه است.

همه به دریا خیره شده بودند. یک روز زمستانی و آفتابی بود. خورشید آن قدر کم ارتفاع و درخشان بود که باید دست هایمان را سایه بان چشم ها می کردیم. با همه ی این ها، سایه ی سیاه هواپیماهای لوفت وافه به وضوح در آسمان دیده می شد.

مردی که هنوز خمیر ریش روی گونه هایش بود، گفت: «اگه این آلمانی ها روی کلم های من بمب بندازن، حسابشون رو می رسم!»

محصولات مشابه