اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

می بخشم،اما فراموش نمیکنم

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

561

شابک

9786227870404

نوبت چاپ

3

سال چاپ

1400

وزن

513

کد محصول

109233

قیمت پشت جلد

1500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/22

قیمت برای شما: 1500000ریال

توضیحات

کتاب می بخشم، اما فراموش نمی کنم: اثر راحیل شادکام است به چاپ انتشارات آراسبان.

کتاب پیش رو از زبان دختری به نام سحر روایت می شود که به درخواست خانم برادرش ساغر دفترچه های سیاهی را مطالعه می کند. ساغر  8 ماه باردار است و به یکباره به سرش می زند که به شیراز سفر کند و این کار او موجب نگرانی و اضطراب همه به ویژه سامان همسرش می شود. ساغر از سحر می خواهد دفترچه های مشکی که مدتهاست آنها را مخفی نگه داشته است، در نبود سامان مطالعه کند تا علت سفر او را متوجه شود. دفتری که از دردها، غم ها و ماجرای بهزاد دوست و همبازی دوران کودکی و عشق امروزش در آن نوشته است.

گزیده ای از کتاب

وقتی رسیدم خانه هنوز مامان برنگشته بود. لباس های نازنین را درآوردم و از ترس این که مامان هر لحظه از راه برسد، فوری و با عجله سر جایشان گذاشتم. دوباره صورتم را شستم تا آثار آرایش کاملا از روی پوستم پاک شود. نمی خواستم بهانه ای دست مامان بدهم تا روز قشنگم را خراب کند. مامان تا ساعت 9 شب برنگشت. وقتی هم که آمد حسابی دمغ بود!

گفت رفته بود روضه عالیه خانم  و حسابی گریه کرده. از شدت استرس روز پرماجرایم، قند خونم افتاده بود و هرچه در یخچال گشتم هیچ شیرینی پیدا نکردم. یک پیش دستی کوچک حلوا با خودش آورده بود که با دیدنش ذوق کردم و قبل از آنکه مادرم لباس هایش را عوض کند سر پا همه را خوردم! بعد از خوردن حلوا زود رفتم داخل اتاقم تا با فکر و خیال بهزاد خوش باشم. دلم می خواست از عروسی تا مردن کنار بهزاد را تجسم کنم. گردنبند را به گردن آویختم و شاید یک ساعت کامل مقابل آینه ایستادم و از تماشایش لذت بردم. از نگاه کردن به آن سیر نمی شدم. چه قدر هدیه گرفتن خوب است. مخصوصا اگر از طرف عشق آدم باشد!

بالاخره آن را از گردنم جدا و جای امنی پنهانش کردم. آن شب آن قدر به خودم و بهزاد فکر کردم تا این که خواب چشم هایم را ربود!

صبح با صدای گنجشک ها از خواب بیدار شدم.

کسل بودم. شاید دلیلش کابوس های دیشب بود. تمام شب خواب بد دیده بودم. ولی هرچه به ذهنم فشار آوردم چیزی به یاد نیاوردم. لله همیشه می گفت هروقت خواستی خوابت را به یاد بیاوری آیت الکرسی بخوان. خواندم ولی فایده ای نداشت. گنجشک های داخل حیاط دعوا می کردند . دلم بی طاقت شد، حتی کوچک تر از دل آن ها. خوابم هرچه که بود، به از دست دادن بهزاد ختم می شد. هنوز از رختخواب بلند نشده بودم…

محصولات مشابه