اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

میعاد عاشقانه

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

368

شابک

9789647928014

نوبت چاپ

8

سال چاپ

1399

وزن

497

کد محصول

114389

قیمت پشت جلد

750000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/04

قیمت برای شما: 750000ریال

توضیحات

کتاب میعاد عاشقانه، اثر مریم دالایی است و چاپ انتشارات شقایق.

شخصیت اصلی داستان این کتاب پسر جوانی به نام سهیل است که «میعاد عاشقانه» ماجرای زندگی او را روایت می کند. سهیل به خاطر رفاقت، از عشق خود «لاله» دست می کشد و برای فراموش کردن این غم، به آلمان می رود. بعد از سالها با شنیدن خبر طلاق  لاله، او به ایران باز می گردد. اما این بار با مشکلات جدیدی روبرو می شود. خانواده اش دختر دیگری به نام «غزل» را برای ازدواج با او در نظر گرفته اند. سهیل با بی علاقگی با غزل روبرو می شود، چرا که همچنان به فکر لاله است. غزل به سبب حسادت به لاله، به شوهر سابق او که معتادی خودباخته است، رشوه ای می دهد تا…

 

گزیده ای از کتاب

سهیل در حالی که تک تک کلمات او را در ذهنش تجزیه و تحلیل می کرد آهسته آهسته گام بر می داشت بدون اینکه بداند مقصدش کجاست و آیا درست حرکت می کند یا نه! به هرحال تصمیمی را گرفته بود می خواست کامران را پیدا کند و جواب تمام سوالهایش را از او بگیرد. ساعت از ده شب هم گذشته بود که او جلوی در خانه رسید و دستش را روی زنگ گذاشت. وقتی در باز شد پدر و برادرهایش را همراه خانواده هایشان روی تراس بزرگ خانه دید. با تعجب جلو رفت و پرسید: چی شده؟ چرا همگی اینجا جمع شدید؟

سیامک گفت:

پسر تو که همه ما رو نصف جون کردی، آخه تا حالا کجا بودی؟

سهیل که تازه متوجه شد یک روز کامل را معلق در افکارش گذرانده گفت:

رفته بودم به رفقای قدیمی یه سری بزنم.

آقای مقدم گفت:

از این به بعد هر وقت خواستی بیرون بمونی باید زنگ بزنی و خبر بدی فهمیدی؟

سیامک پرسید:

عمه مهتاب هدیه اش رو قبول نکرد؟

سهیل نظری به بسته انداخت، بار دیگر چشمان خیس لاله جلوی چشمانش ظاهر شد، سرش را تکان داد و گفت:

نه کسی خونه شون نبود.

سپس از پله ها بالا رفت و بسته را زمین گذاشت و جلوی چرخ پدرش زانو زد و بعد از بوسیدن دستش گفت:

معذرت می خوام، قول می دم دیگه تکرار نشه.

نیلوفر همسر سیامک گفت:

آقا سهیل هم بی تقصیره، آخه هفت سال تنها زندگی کرده و مقررات زندگی جمعی و خانوادگی رو فراموش کرده.

سیاوش در حالی که ویلچر پدرش را به سوی ساختمان می برد گفت:

باید زودتر براش زن بگیریم تا درستش کنه و آداب معاشرت یادش بده. آقای مقدم در ادامه صحبت او گفت:

انشا.. به همین زودی براش یه کارهایی می کنیم.

سیامک در حالی که به حالت رقص به دنبال آنها می رفت شروع به خواندن کرد: بادابادا مبارک بادا بادا بادا…

محصولات مشابه