اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مه جبین

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

848

شابک

9786226329859

نوبت چاپ

12

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-28

سال چاپ

1400

وزن

877

کد محصول

89238

قیمت پشت جلد

2000000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/01/30

قیمت برای شما: 2000000ریال

توضیحات

کتاب مه جبین اثری است از فرشته تات شهدوست به چاپ انتشارات یوپا. این کتاب روایتگر ماجرای مه جبین است، دختری جوان که پدر و مادرش را از دست داده و قیمی به نام شاهپور دارد؛ مه جبین با خواهرش ماهک زندگی می کند، خواهری که پدرش شکیب است و از مادر با مه جبین نسبت دارد.

شاهپور جوانی برازنده و با اصالت است که تنها براساس وظیفه ای که به او محول شده قیومیت مه جبین را برعهده گرفته تا هنگامی که دختر با فردی مناسب ازدواج کند. این در حالی است که گذر ایام حس علاقه را نسبت به مه جبین در وجودش شکل داده، علاقه ای که از سوی دختر تنها بوی احترام می دهد.

در حالی که مه جبین و بارانا در مهمانی خداحافظی یکی از دوستانشان حضور دارند، با تماس ماهک متوجه می شوند که شکیب به سراغ او رفته و از قول و قراری قدیمی حرف می زند؛ قول و قراری که طبق آن ماهک باید به ازدواج کسی درآید که هیچ علاقه ای به او ندارد. این ازدواج تنها برای رها شدن مانی، پسر شکیب از تیغ اعدام است.

گزیده ای از کتاب

نگاهش باز آمد تا روی لب های مه جبین و سرفه کرد. با «ببخشید» ای که زیر لب گفت از پشت میز بلند شد. کجا می رفت؟ کجا برود که نفس بکشد؟ نگاهش به بالکن کوچکی افتاد که انتهای رستوران بود. دو نفس… نه… سه نفس عمیق بکشد آرام می شود. حواسش را جمع کند و دلش از تکاپو بیفتد برمی گردد. تا آن موقع هم مه جبین غذایش را خورده و… می روند.

صدای آهنگ هنوز هم شنیده می شد. در بالکن را باز گذاشت تا مه جبین را ببیند. از آخرین باری که تنهایش گذاشته بود خاطره ی خوشی نداشت. وقتی برگشت نگاهش به فضای بازی افتاد که پر بود از درختان نارنج. عطر نارنج. عطر بهار نارنج. لعنتی… همین را می خواست؟ این که فقط حالش را بدتر می کرد.

عاشق که باشی. عشق هم در سینه ات به قل قل بیفتد. قلبی که ملتمسانه خواهان یار باشد. آن وقت عطرش هم پخش باشد در هوا… کارش به جنون می کشید! مثلا آمده بود آرام شود؟ آمده بود بیرون کند هوای زلیخا را از سرش؟! خواست برگردد که در بالکن باز شد و مه جبین بیرون آمد. در را بست و با تعجب به شاهپور که تا گردن سرخ شده بود نگاه کرد: «چرا اومدی اینجا؟ چیزی شده؟!»

نگاه شاهپور از چشمان مه جبین… از موهایش… از نگاهش… از گونه و بینی خوش فرمش آمد و آمد تا رسید به لب هایش و… به لیموترشی که در دست داشت. نه؛ آن لیمو ترش نبود… وسیله ی شکنجه ی شاهپور بود. این هم شکنجه گرش… خوب دلربایی می کرد.

وسیله ی شکنجه را مه جبین برد سمت دهانش که شاهپور با غیظ از دستش کشید: «د نخور اینو!»

مه جبین خندان و بهت زده پرسید: «چرا؟!»

شاهپور با حرص، لیمو را کف دستش چلاند و… سر به زیر شد. مه جبین خندید: «تو لیموترش دوست داری!»

سرش را جلو برد و کنار صورت شاهپور زمزمه کرد: «مخصوصا اگه من جلوت بخورم!»

محصولات مشابه