اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ملکه بامیان

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

276

شابک

9786226837422

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-17

سال چاپ

1400

وزن

211

کد محصول

99443

قیمت پشت جلد

600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/23

قیمت برای شما: 600000ریال

توضیحات

کتاب ملکه بامیان داستانی است برگرفته از واقعیت که به قلم معصومه حلیمی از سوی انتشارات کتابستان به چاپ رسیده است.

این کتاب ماجرای زندگی آمیخته با جنگ و خشونت ملیکه را در خود جای داده است، دختری افغان از روستایی به نام بامیان در دل افغانستان، کسی که مجبور است تنها برای حفظ جان خود و خانواده اش سختی های بسیاری را به جان بخرد و تن به مبارزه ای دشوار بدهد. مبارزه ای نا برابر در مقابل مردانی مسلح که نه به هم جنسان خودشان رحم می کنند و نه رحمی به حال نزار زنانی دارند که مردان و پسرانشان را به ناکجا می برند.

هنوز مزه ی گوشت زیر دندان ملیکه نرفته است که صدای فریاد خواهرش او را از لذت طعم آن بی بهره می کند، روی که بر می گرداند مردانی سفید پوش را با چهره هایی خشن می بیند و ترس همه وجودش را فرا می گیرد، طالبان آمده است، آمده تا همه جا را بگردد و مردان را با خودش ببرد، به کجا؟ کسی نمی داند، دیری نمی گذرد که پدر بزرگ و برادر ملیکه به دست آن دو مرد افتاده اند و حالا ملیکه مانده، مادرش، خواهرش و روستایی که همه اهالی آن در بهت و وحشت به سر می برند.

گزیده ای از کتاب

با انگشت اشاره اش خانه ای را به ما نشان داد که از همه ی خانه های آن آبادی، سرتر بود. بایدم این طور می بود. صاحبش قومندان بود دیگر. قومندان کم کسی نبود. برای خودش بروبیایی داشت. آیه ام از دخترک تشکر کرد و به راه افتادیم اما من همچنان محو زیورآلاتش بودم. فقط پاهایم به سمت جلو می رفت و سرم در عقب می چرخید.

رسیدیم دم خانه ای که دخترک گفته بود. در خانه باز بود. سروصدایی از خانه نمی آمد. از خانه ای که قرار بود در آن عروسی برگزار شود، بعید بود این قدر سوت و کور باشد. آیه ام چند بار صدا زد: «کس خانه نیست؟» کسی جواب نداد. آیه ام یک پایش را با شک و تردید از چارچوب در گذراند. باز هم صدا زد، صدایی نیامد. داخل رفت. من هم به دنبالش رفتم. داخل خانه هم مثل بیرون خانه با بقیه خانه ها فرق می کرد. از مهمان خانه گرفته تا دو تا اتاقی که احتمال می دادم خودشان در آن زندگی می کنند، قالی پهن بود. در آبادی ما و آبادی های اطراف کمتر کسی را پیدا می کردی که قالی زیر خانه اش پهن کند. حتی پولدارهای آبادی هم گلیم پهن می کردند. ولی نقش و نگارش شیک تر بود. من تا آن موقع قالی ندیده بودم. یک بار از آیه ام شنیده بودم که در منطقه ما دو نفر فقط در مهمان خانه شان، قالی پهن کرده اند؛ یکی حاجی کاکا بود که از بس پول داشت مردم می گفتند در خانه اش بانک دارد. دیگری حاجی شیرعلی بایک بود که سه تا زن داشت. زمین و رمه هایش از حساب ما بچه ها خارج بود و نوه و نتیجه اش به صد و پنجاه نفر می رسید. آیه ام همیشه می گفت: «حاجی خودش نام خدا یک آغیل است.»

محو اسباب و اثاث خانه بودم که دیدم دو نفر محکم گردن آیه ام را چسبیده اند…

محصولات مشابه